از یک ساعت پیش گوشیم رو روی سکوت گذاشته بودم، آخه دوستام خیلی تک می زدن منم حالم خوش نبود. اون وقت همون موقع که من گوشیم رو گذاشتم رو سکوت، یک نفر بهم زنگ زده بود! یه نفر که سه روز بود کاملا ازش بی خبر بودم! اونم دیده بود گوشیم رو جواب نمی دم، فقط یه اس ام اس به این مضمون برام گذاشته که:"سلام من دارم می رم از ایران مواظب خودت باش بای"! نمی دونید وقتی یه دفعه یادم افتاد گوشیم رو سکوته و وقتی زنگ ها و اس ام اس اون رو دیدم چه حالی شدم اما گوشیش رو خاموش کرده و من نمیتونم به جای دیگه بهش زنگ بزنم. فقط باید منتظرش بمونم که دوباره شاید دل خودش برام تنگ شه! خدایا اون رفت چند سال دیگه یادم می افته؟ نمی دونم ولی حسابی بهم ریختم! اون بعد سه روز دلتنگم شده بود و شاید اصلا دلتنگی در کار نبود فقط می خواسته ازم خداحافظی کنه! قبلا بهم گفته بود شاید بره اما.... فکر نمی کردم جدی بگه آخه اون خیلی از این حرفا می زد! فکر می کردم داره خودش رو برام لوس می کنه! ولی این دفعه واقعا رفت! دعا کنید امشب یه بار دیگه زنگ بزنه! چرا داره می ره؟ خدایا اونم رفت! کمکم کن خدا!
از دوستان خواهش دارم نپرسن کی بود؟ فقط دعا کنید زنگ بزنه! یه دوست خیلی خیلی عزیز بود برام. خیلی عزیز
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود، دل من سخت شکست!!!!!! و چه زشت به من و سادگیم خندیدی، به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود! مال تو...................! بدون اینکه بدانی رفتی! نه می دانستی، خوب می دانستی اگر بروی چه بلایی سرم می آید، یادت است به شوخی این جمله را برایت اس ام اس زدم چه قدر ناراحت شدی، گفتی حتی اگر به تو بگویم برو!! نمی روی پس چه شد که ساده رفتی! من فقط همین چندبار را به زنگ هایت جواب ندادم و تو هیچ فکر نکردی که شاید گوشیم در سایلنت باشد، تو هیچ فکر نکردی که شاید مریض احوال باشم. تو هیچ فکری نکردی و رفتی! اما نه ببخش یک لحظه خودخواهانه رفتار کردم، مطمئنم باید می رفتی که رفتی و دلیل محکمی برای رفتنت داشتی، درکت می کنم که وقتی درست را تمام کردی و کاری نداشتی، چاره ای جز رفتن نداشتی!!!!! خدایا آنکس که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت، در تنهاترین تنهاییش، تنهای تنهایش نگذار! خدایا از ته دلم این آرزو را برایش کردم. همیشه مراقبش باش! همیشه... حتی اگر دیگر سراغی از من نگرفت تو مواظبش باش!رفتنش در این موقعیت ضربه سختی برایم بود، در این شرایط که درس خسته ام می کند و بهانه گیر شده ام، او خوب میدانست چگونه خستگی را از تنم و ذهنم دور کند و ساعت ها بی وقفه به درس خواندن مجبور و تشویقم می کرد! او خوب می دانست چگونه موقعی که سخت بی اعتماد بنفس شده ام و روحیه ام را برای درس خواندن از دست داده ام، چگونه آرامم کند و مجبور به درس خواندنم! خوب می دانست که بهترین مشوقم در این راه خسته کننده فقط خود اوست! اما نباید کم بیارم، اگر روزی برگشت و دید که نتوانسته ام جبران زحمت هایی را که برایم کشیده را بکنم حسابی ناراحت می شود، پس می خوانم به یاد او، به یاد او و به خاطر تشویقهایی که برایم کرد، می خوانم. همانطور که به او قول داده بودم باید درتهران قبول شوم، به او قول داده بودم که تهران ادامه تحصیل بدهم. من به قولم عمل می کنم و به تهران می روم. مطمئنم روزی برمی گردد. روزی برمی گردد و سراغم را می گیرد، آنروز باید آنگونه باشم که به او قول داده بودم! نمی خواهم آنروز بهانه ای برای رفتن دوباره اش به دستش دهم! پس از امروز به خاطر او ادامه می دهم! ادامه می دهم! مطمئنم او هم رفت که قول هایی را که به من داده بود، عمل کند. من ازش می خواستم اینجا به قول هایش عمل کند، اما می توانم بفهمم که ایران برای او کوچک بود، او می خواست پرواز کند. مطمئنم روزی موفق برخواهد گشت! مطمئنم. خود او گفت که اگر روزی هم مجبور به رفتن شوم، برای فهمیدن نتایج تو برمی گردم! میدانم بر می گردد! اگر دوستان این چند وقت نتوانستم مطلب جدیدی آپ کنم، واقعا شرمنده ام. همه نظراتتان را خواهم خواند و تاجایی که می توانم به وبلاگ هایتان خواهم آمد. اما خودم شاید نتوانم تا مدتها وبلاگم را آپ کنم! از همه شما عذر می خواهم! و از اینکه مرا فراموش نخواهید کرد و در این راه همراهیم خواهید کرد، متشکرم! همراهیم کنید تا به قول هایی که به او داده ام، عمل کنم تا اگر روزی برگشت خوشحالش کنم! غصه خوردن اینکه چرا رفت دردی از درد من نخواهد کاست! فقط دلتنگم می کند و از قول هایی که به او داده ام، دورم می کند. پس دلتنگی ام را با درس خواندن پر می کنم، گرچه جای خالی او همیشه برایم خواهد ماند و به من دهن کجی خواهد کرد اما من باید به قول هایی که به او داده ام عمل کنم!کاش می توانستم چند قطره اشک بریزم برای رفتنش!!!!!!!!!!!
|
Posted: 05 Nov 2009 09:12 AM PST گوگل، از همان ثانیه اول که یک اکانت در گوگل برای خودتون ایجاد کردید، همه اطلاعات شما (بعضی با مجوز خودتان و بعضی را بدون اینکه شما را در جریان قرار دهد) گردآوری می کند. این اطلاعات چه چیزهایی هستند؟: آمار ایمیل های شما، آمار افرادی که برایشان ایمیل فرستادید و در فهرست آدرستان ذخیره کرده اید، جستجوهایی که انجام داده اید و کلیدواژه هایی که برای جستجو استفاده کردید و وب سایتهایی که مرور کردید، عکسها و فیلمهایی که در پیکاسا آپلود و یا مشاده کرده اید، گفتگوهایی که در چت جیمیل یا جی تالک با دوستانتان داشته اید، اسناد و اطلاعاتی که از طریق گوگل داک منتشر کرده اید، اطلاعاتی که در گودر (گوگل ریدر!) به اشتراک گذاشته اید و یا مشترک هستید، و افرادی که در گودر تعقیبتان می کنند یا تعقیبشان می کنید، هر نوع اطلاعاتی (صفحه وبی، عکس، موسیقی، فیلم، نقشه، کتاب، وبلاگ، ...) که توسط جستجوگر گوگل یافته اید، و کلی اطلاعات دیگر از شما را گوگل در حافظه خودش ذخیره کرده است. به همان اندازه که کاربر قدیمی محصولات و سرویسهای گوگل باشید و یا هر روز زندگیتان را با گوگل آغاز کنید و شب هم با گوگل بخوابید، این اطلاعات بیشتر و تنوع آنها فراوان تر است!. حالا برای اینکه بدانید گوگل چقدر شما را می شناسد، کافی است وارد این صفحه یعنی داشبورد گوگلی خودتان شوید و ریز و درشت پرونده تان را در آن مشاهده کنید.
--------------------- ساده ترین اشتراک مطالب وبلاگ راهنمای پژوهش، اشتراک ایمیلی است. ایمیل خود را وارد کنید تا مطالب برایتان ایمیل شود. به این لینک بروید: http://feedburner.google.com/ |
|
|
سلام دوستان
دیشب بعد مدت ها تلویزیون رو نگاه می کردم. مجموعه طنز مسافران از شبکه 3 را نگاه کردم! خیلی طنز جالبی بود! آخر فیلم بهرام خیلی حرفهای جالبی گفت! اینکه ما انسانها آدمای احساساتی هستیم، اینکه خاطره باز هستیم و خیلی به خاطراتمون اهمیت می دهیم! اینکه به جای اینکه از لحظه لذت ببریم از خاطرات لحظه بیشتر حال می کنیم! اینکه عوض حال در گذشته زندگی می کنیم. اینکه وقتی در یک موقعیت خاص هستیم همه اش گله و شکایت می کنیم ولی وقتی اون موقعیت تموم می شه، اون موقعیت می شه جزو بهترین خاطرات از عمرمون و یه عمر از اون روزها و از اون موقعیت حرف می زنیم! واقعا چرا ما آدما اینجوری هستیم! چرا قدر لحظه ای که در اون هستیم رو نمی دونیم!؟؟ از دیشب دارم به این موضوع فکر می کنم! ولی هنوز نتونستم جواب درست حسابی براش پیدا کنم! یهو یاد خودم در دوران دانشجوییم افتادم! وقتی دوستانم می گفتند اگه این روزها تموم بشه چه می کنی؟ می گفتم برین بابا شما هم چه احساساتی به موضوع نگاه می کنید، این دوران که تموم بشه دیگه هیچ وقت ازشون یاد هم نمی کنم و فقط چندتا از دوستانم از این دوران برای خودم نگه می دارم. و همه اش گله می کردم، از دانشگاه و وضعیت نامطلوبش، از برخی آدمهاش و از رفتارهاشون!!!!!!! اما حالا بعد تقریبا 9 ماه که از اون موقعیت بیرون اومدم! همه اش یاد اون دوران می کنم و حسرت می خورم، حتی حسرت خاطرات تلخش رو! دیروز گفته های فیلم طنز مسافران یه تلنگری بهم زد که از حال و الان استفاده کنم و دیگه حسرتش رو نخورم! برای همین تصمیم گرفتم حالا که به جبر زمانه خونه نشین شده ام و به جای احساس افسردگی کردن بشینم و از این لحظات استفاده کنم برای خوندن به ارشد! یه لحظه فکر کردم الان خیلی ها دلشون می خواست به جای من بودند و این لحظات رو داشتند و می تونستند به راحتی برای ارشد بخونند. تصمیم گرفتم حسرت روزهای گذشته رو نخورم گرچه نمی تونم که ازشون یاد نکنم و فراموششون کنم! اما می خوام به جای حسرت خوردن ازشون درس عبرتی بگیرم، برای آینده! یادم باشه هر لحظه گرچه خیلی خیلی سخت می گذره و ازش فقط یه خاطره به جا می مونه! یه خاطره که گاهی برامون خیلی ارزشمنده! یه خاطره که باهاش می تونیم آینده مون رو عالی تر بسازیم! حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم چقدر از لحظات عمرم رو هدر دادم و دیگه نمی تونم ازشون استفاده کنم. الان یاد حرف دبیر فیزکمون در دبیرستان افتادم، ما دوران پیش دانشگاهی همه اش می گفتیم اگه این روزها می گذشت و نتیجه کنکور رو می فهمیدیم چه قدر عالی می شد و اونم در جواب این حرفهای ما می گفت چرا برای گذر عمرتون این همه عجله دارید، این لحظاتی که برای گذشته شون این همه عجله دارید، لحظات عمر شمان که دیگه هرگز برنمی گردن! به جای آرزوی شتاب این لحظه ها ازشون بهترین استفاده رو بکنید! ساعت ها بدون اینکه شما بخوایید حرکت می کنند و شب و روز هم به روال خودشون می آن و می رن و فقط این شمایید که با این آرزوهای بی خودی این لحظات رو از دست می دید و بعدا حسرت خواهید خورد که چرا به جای این آرزوها کارهای دیگری رو در این لحظات نکرده اید. الان معنی جملات دبیرمون رو می فهمم. الان می فهمم که چی گفت و چی بهمون یاد داد! می دونید ما چرا حسرت گذشته رو می خوریم چون خودمون خیلی زود می فهمیم که از اون لحظات به خوبی استفاده نکردیم! می فهمیم که چه لحظاتی رو از دست دادیم و چه کارهای اشتباهی کردیم، برای همین حسرتش رو می خوریم! یه دبیر دیگه داشتیم که می گفت زندگی دو نیمه دارد: نیمه اول در آرزوی نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول! تا بچه ایم می خواییم بزرگ شیم اما همین که بزرگ شدیم حسرت بچگی هامون رو می خوریم! همه چیزمون همین طوریه! اما من می خوام از حالم از این سه ماه و اندی مونده به کنکور ارشد حسابی استفاده کنم، تا سال آینده این موقع اگه عمری باقی باشه حسرت این روزها رو نخورم! به همه دوستانم هم همین توصیه رو می کنم! حال را دریابید!
من که رفتم حال رو دریابم
از همه دوستان خواهشمندم که هنگام مراجعه به وبلاگمُ بالای هر پست ستاره هایی می بینید برروی آنها یک کلیک کنید و به وبلاگم امتیاز دهید.متشکرم
دخترم جرالد از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه؟ این را می دانم و چنان است که گویی در سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است. جرالد در این نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم امروز نوبت توست که صدای کف زدن تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو و گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بی نوایی می لرزد. هنر نمایی می کنند. من خودم یکی از آنها بودم. جرالد دخترم تو مرا درست نمی شناسی! در شبهای بسیار دور باتو قصه های بسیار گفته ام اما قصه های خود را هرگز نگفته ام. آن داستان شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. بااین همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است. چاپلین جرالد دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی. آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن و حال آن راننده تاکسی که تو را به خانه می برد را بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب آن را بفرستی. دخترم جرالد گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگردو مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: من از اینها هستم تو واقعا یکی از آنها هستی و نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دوپای او را می شکند. وقتی به مرحله ایی رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و باماشین خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم آنجا بازیگران همانند خود را می بینی که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاک تر و مغرور از تو هنر نمایی می کنند اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. دخترم جرالد چک سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهی بگیری و خرج کنی. با خودت بگو سومین فرانک از آن من نیست این مال یک مرد فقیر گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسونی پول این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم. من زمان زیادی در سیرک زیسته ام و همیشه و هرلحظه برای بند بند بازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازانی که روی ریسمان لرزنده هستند سقوط می کنند. دخترم جرالد پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد. آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان خورشید است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی . با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است. دخترم هیچکس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته تر ازآن باشد. دختری ناخن پای خود را عریان می کند. برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیاری برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه ام را پایان می بخشم: انسان باش زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
۲۳ شهریور: سپاس سپاس تو ای بهترین(خدا). نمی دانم چگونه سپاسگذار تو باشم. سپاس گذار لطفهایت! خدایا باز هم شکر. شکر که مرا بی نصیب نگذاشتی!خدایا خداوندا تو را هزار مرتبه شکر!!!!
در اوایل مهرماه سال ۸۴ بعد اینکه به کتابداری رفته بودم! نوشته هایم خطاب به یکی از دوستان صمیمی ام بود که از او درخوست همدلی و کمک می کردم!!!!!!!!
بگو چرا به این رشته آمدم. بگو جواب فردایم را که خواهد داد. بگو جواب بدبختی های آینده ام را که باید بدهد!!!!!بگو من که ریاضی را کنار گذاشتم جواب دلم را چه باید بدهم. اشتباه پشت اشتباه! نمی دانم چه کنم؟ بمانم و بسوزم و بسازم یا برگردم و طور دیگر بسوزم!!! نمی دانم نمی دانم تو را هم نمی بینم!!! همه می گویند خدایت را شکر کن که دانشگاه قبول شدی ولی نمی دانم و نمی توانم خوشحال باشم. نمی توانم باور کن نمی توانم خودم را راضی کنم. بگو چه کنم؟ وای ریاضی ریاضی ریاضی. ریاضی یعنی سختی!!!! ولی چقدر سختی؟ چقدر؟ یعنی اثبات. یعنی منطق ولی پس با چه منطقی من باید این محیط را تحمل کنم.فکر نمی کردم این قدر بی تحمل باشم. این قدر بی جنبه باشم. فکر می کردم می توانم هر رشته ای قبول شوم ادامه دهم! ولی باور کن که عرض این دوهفته به اندازه تمام عمرم پشیمانم.بغض گلویم را بسته ولی شکسته نمی شود. هرچه می خواهم اشک بریزم نمی توانم شاید از هم خوابگاهی هایم خجالت می کشم. شاید می ترسم آنها را هم ناامید کنم. ولی باید بسوزم. این سوختن عذابم می دهد. این که به تنهایی باید با اینجا کنار بیایم. اینکه باید قبول کنم که باید کتابداری بخوانم! و ریاضی را برای همیشه فراموش کنم.نمی دانی در این بیابان برهوت دلم چقدر می پوسد! یک اتوبوس به دانشکده می برد و اتوبوس دیگر به خوابگاه برمی گرداند!
امروز ۲۵ مهرماه سال ۸۸ در حالی که قفسه کتابخانه ام را مرتب می کردم چشمم به دفتر خاطراتم افتاد! خاطرات آنروزها...! مطالب بالا را عینا از دفتر خاطراتم نوشته ام بدون هیچ تلخیص و اقتباسی! برایم خیلی تعجب آور بود که بعد درست ۴ سال چقدر دیدگاهم عوض شده! آنروز ها فکر فرار بودم و امروز فکر ادامه تحصیل در کتابداری! فکر این که امسال باید سعی کنم حتما ارشد کتابداری قبول شوم! خدا رو شکر می کنم که خودش کمکم کرد که به شناخت درستی از کتابداری برسم و نگذاشت که اشتباه کنم و از این رشته بروم! خوشحالم خیلی خیلی خوشحال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام دوستان
داشتم بعد مدت ها تقويم هام رو نگاه مي كردم و يادداشت ها و خاطراتش رو مي خوندم كه توشون نوشتم! يه خاطره جالب در دي ماه 86 برام افتاده كه اون روزا به خاطرش خيلي خيلي گريه كردم! 30 اذرماه من و پدرم به تهران رفتيم خونه برادرم و خواهرم و عمه ام! و از اونجا مشهد رفتيم!يه سه هفته اي فرجه براي امتحانات ترم 5 داشتم كه تصميم گرفته بودم دو هفته اش رو خوش بگذرونم و يه هفته اش رو درس بخونم! حسابي داشتم اون دو هفته رو پيش خانواده ام در تهران و مشهد خوش مي گذروندم! خيلي خيلي خوش گذشت! 16 دي مي خواستيم بر گرديم كه برف سختي اومد! فكر كنم يادتون باشه ! اون سال خيلي خيلي برف باريد! برف باريد و راهها بسته شد! راههاي زميني بسته بود! راههاي هوايي هم كه كلا تعطيل بود! و قطار نمي رفت و ا گه هم روزي مي رفت بليطش گير نمي اومد! خدايا چقدر گريه كردم! 19 ام به استادم آقاي مرادمند زنگ زدم! گفت بهتره به آموزش زنگ بزنم و با اونا صحبت كنم! آموزش گفت اكه مدرك داشته باشي مسافرت بودي و راهها بسته بوده يا حذف مي كنيم و يا ا گه چند نفري باشيد كه به امتحان نرسيده باشيد دوباره ازتون امتحان مي گيريم! فقط خدا خدا مي كردم كه كمكم كنه كه بر گردم! اما بعدش مي گفتم ا گه بتوني بر گردي هم چيزي نخوندي كه بري سر امتحان!يكي از اشنا همون كه مي خواست بر گرده در جاده قزوين – زنجان توي برف گير كرده بودند و به مصيبت تونسته بودند به تهران بر گردند!20 ام راهها نصفه و نيمه باز شدند! روز رو بليط اتوبوس تهران- تبريز گرفتيم! هرچي به بابام التماس كردم تو بمون و بذار من برم! ا گه اتفاقي براي من بيفته كسي چيزيش نمي شه و فقط تو و مامان يه چند وقتي برام گريه مي كنيد! اما اون گفت يا باهم سالم مي رسيم خونه و يا هيچ كدوممون برنمي گرديم!به داداش گفتم نذار بابا بياد! گفت راست مي گي خودت جلوش رو بگير! داداشم و خواهرم گفتند فقط دعا كن سالم برسيد خونه! از نيم ساعت به نيم ساعت داداشم و خواهرم و زنداداشم زنگ مي زدند و مي پرسيدند كجاييد؟ وقتي رسيديم ميانه گازوييل اتوبوس يخ زد! به زور و هزار مكافات رسيديم تبريز! اونايي كه تبريز اومده باشند مي دونند براي ورود به تبريز از سمت تهران دو راه است كه يكي به قسمتي از تبريز كه معروف شده به دروازه تهران مي ره و يكيش به ترمينال تبريز! اما مسير ترمينال سربالاييه! و اتوبوس زوار در رفته ما نمي تونست سربالايي بره! به هزار مصيبت رفتيم دروازه تهران! نمي دونيد سرماي راه و تبريز قابل قياس نبود! تمام وجودم پر بود از سرما! مصيبتمون بعد اين بود با باري كه ما داشتيم! به هرحال رسيديم خونه. گرفتم تخت خوابيدم و گفتم گور باباي امتحان . اخه نمي دونيد چقدر سردم بود!21ام جمعه صبح مامانم از خواب بيدارم كرد و گفت دوستت پشت خط تلفن صدات مي كنه.مي گه هرچي گوشيت رو مي گيره خاموشه! خستگي و كوفتگي و سرماي راه هنوز توي بدنم بود و فردا امتحان داشتم! دوستم گفت كه اخبار گفته دانشگاهها تا30 دي تعطيلند! نمي دونيد چه شادي كردم و چه خوابيدم! و بعد اون پشت دستم رو داغ كردم كه نزديك امتحان ها مسافرت نرم و فرجه ها رو به خوش گذروني نگذرونم!
سلام
مخصوصا به دانشجويان فارغ التحصيل كتابداري ۸۴ دانشگاه تربيت معلم آذربايجان(جاده صاف كن ها)
براي همه تون آرزوي موفقيت دارم
دوباره ترمی جدید شروع شد ومن در حسرت صف طولانی آموزش و انتخاب واحد به شکستن سکوت کتابخانه ای ساکت به زیر قدم های پر سروصدایمان فکر می کردم.به دیوارهای فرسوده ی مهربان،راهروهای تنگ و تاریک که در ازدحام وجود من و تو در ساعت کلاس و امتحان باریک و باریکتر می شدند.روزی که ما بچه تر از آن بودیم که به خاطر بسپاریم که زمان می گذرد، زمان آرام آرام می گذشت از لابه لای تک تک ما که بر تک تک صندلی های کلاس تکرار می شدیم،از میان ما که شدیدا مشغول نوشتن از روی دست هم بودیم گاهی جزوه،گاهی رونویسی گزارشهای تکراری و شاید جواب سوال یک امتحان.
زمان گذشت همان وقت که استاد پشتش به ما بود و رویش به تخته سیاه و کلاس در تفریح خوش آیندی استراحت می کرد،هنگامی که کسی سخت جزوه می نوشت و دیگری سخت مشغول تایپ کردن پیغامهایش بود،درست در لحظاتی که با واقعیت تلخ یاد گرفتن آن همه اسم نویسنده و کتاب رو به رو بودم؛چقدر نامهای عربی و سخت،چقدر تشابه اسمی و چقدر منبع مرجع؛یادش به خیر هروقت کم می آوردم می گفتم دایره المعارف!
واین آخری ها منبع معجزه گری کشف شد به نام عشق با نام تجاری دوستی که با هیچ چیز تشابهی ندارد و بزرگترین مسئله ی جانبی آن دلتنگی است و غم دوری.
دلم تنگ می شود، دلم تنگ می شود برای اولین کلاسی که به عنوان یک دانشجو در آن حاضر شدم،صبح یک روز پاییزی کلاس کتابخانه و کتابداری،و دلم تنگ می شود برای آخرین کلاسهای دانشجویی و تلاشهای آقاي مرادمند برای زنده کردن اطلاعات گم شده در ذهن های خسته ی ما،یادش به خیر...!!.دلم تنگ می شود برای تک تک لحظه های کلاس سازماندهی و کارآموزی چقدر حس کتابدار بودن داشتیم؛دلم تنگ می شود برای سنگینی وزن کتابهای دیوئی و کنگره و برای تمام سوال های مرجعی که پاسخ دادنش گاه روزها وقتم را می گرفت و شاید سوال مشابهم را از روی برگه ی دوستم جواب می دادم، دلم تنگ می شود برای شبهای نبرد چای و قهوه با خواب و امتحان،شبهای غلط کردن و تصمیم های بزرگ گرفتن!شبهای ناب به یاد ماندنی امتحان!
دیگر کسی با شجاعت سکوت کلاس آقای مرادمند را برهم نخواهد زد،دیگر امتحانی در کار نیست دیگر چه فرقی می کند من کدام بودم و تو کدام وقتی دیگر جنگی بین تبريزی ها و خوابگاهی ها نیست...دیگر دلهره ای برای کنفرانس های طولانی کلاس و تهیه ی پاورپوینت وجود ندارد......دیگر همه چیز تمام شد...... همه چیز........................ حتی حس زیبای دانشجویی من..................!
ملا نصرالدین و دانشگاه تربیت معلم آذربایجان
ملا نصرالدین آن هنگام که از نماز شب فارغ شد، بخواب رفت و دید مردی به سوی او می آید. پرسید تو کیستی؟ مرد جواب داد به تو ربطی ندارد من کیستم. فقط به دانشگاه تربیت معلم آذربایجان واقع در 35 کیلومتری جاده تبریز – مراغه برو و نسخه خطی قدیمی را که اجداد من نسل در نسل به دنبال آن هستند، پیدا کن. ملا وقتی از خواب برخاست، ماجرا را به همسرش باز گفت. قرار شد کوله بارش را ببندد و سفر را شروع کند، بعد از مشقت های فراوان به دانشگاه رسید. آسوده خاطر قدم بر خاک دانشگاه گذاشت و نمی دانست چند قدم جلوتر نام اجدادش را هم میپرسند. مردی درشت هیکل، چهارشانه و مقتدر( که دربان جهنم هم نشانی چون او ندارد) به سویش آمد و یقه اش را گرفت و گفت: هان مردک چه میکنی؟ با چه اجازه ای به اینجا آمدی؟ ملا افسرده و دل شکسته، وقتی تأثیر تکنولوژی را در انحطاط اخلاقی بشر امروز دید. گوشه ای نشست و گفت: بارخدایا اجدادمن ، شب و روزشان را در خدمت تو و تحصیل علم بوده و من دنباله آنان هستم حال چگونه از این مانع بگذرم. باید نسخه خطی را پیدا کنم، ناگهان آرزویش بر آورده شد و چون آن مرد درشت اندام گرسنگی بر او غالب شد، پستش را رها کرده و رفت. ملا سریع از خطر گذشت و کویری دید که ابتدایش مشت های آهنین در دهان می کوبیدند و انتهایش خدا می داند. با خودش گفت: کاش خرم را آورده بودم، حال چگونه تا کتابخانه بزرگ دانشگاه بروم؟ دختری را دید، خسته و عرق کنان از دور می آمد، ملا گفت: پدر جان سلام اینجا مرکبی نیست تا مرا به سویی دیگر ببرد؟ دختر خنده ای زد و گفت: آنچه تو در این ثانیه می جویی ما سالها جستیم و نیافتیم. ملا کمی فکر کرد و به حال خویش تأسف خورد. خلاصه ساعت ها گذشت و او در مقابل خود ساختمانی دید وارد آن شد، اما در خوابهایش هم چنین چیزی ندیده بود. از هر راهی که می رفت، دوباره سرجای اولش بود. به هر طریقی بود، گیج و مات خودش را به بخش امانت رساند و خدا را شاکر شد. مردی را در مقابل خود دید، افسرده و خسته که پلکهایش دقایقی برهم قرار می گرفت و گوئی دوباره باز می شد. به آرامی گفت: آقا من کتابی می خواهم، اما خبری نشد. باز تکرار کرد، ولی متصدی کتابخانه که گوئی شب ها دچار بی خوابی می شود، به خوابی فرو رفته بود. ملا با خودش گفت: شاید اگر من هم مثل او هر روز این همه راه را طی می کردم، در این لحظه خوابم می گرفت، از دور لابلای قفسه کتابها زنی را دید، صدایش زد و ماجرای خود با او باز گفت. زن ها، آه! وقایع طبیعی را سخت می پذیرند.حال ملا از رؤیایش را که در خواب دیده بود به او باز می گفت؛ زن نگاهی به ملا کرد و گفت: " مفقود است!" ملا این مفقود بودن را درک نکرد وگفت: چه می گویید. بیچاره ملا نمی دانست مفقود بودن چه معنایی دارد ( واژه ای که حداقل هر دانشجو روزی چند بار از متصدی کتابخانه نوش جان می کند) ملا با خود گفت: پس خواب من چه معنایی داشته، گفت: بگذارید خود کتابخانه تان را ببینم، زن فریاد بر آورد که اینجا منطقه حفاظت شده است؛ تا رئیس را خبر نکردم از اینجا برو. و این گونه جسد بی جان ملا را از کتابخانه بیرون انداختند. ملا تصمیم گرفت از همان راهی که آمده بود باز گردد. در راه به دو راهی برخورد که یک راهش تداعی گر گنبد نیمه جان مسجد بود و راه دیگرش به ناکجا آباد می رسید. تشنه بود و دنبال آب می گشت، تا اینکه از حال رفت و صحنه کربلا را مجسم کرد که آن جا آب نبود و نمی شد خورد و اینجا آب هست و نمی شود خورد. تصمیم گرفت رئیس دانشگاه را پیدا کرده و ماجرای خود با او باز گوید اما گویی او ستاره سهیلی شده بود، در دل آسمانی بزرگ، با خودش گفت: بهتر است، بخت خویش از این بدتر نکنم. به دیار خویش باز گردم و هوایی تازه استنشاق کنم، که این کویر بماند برای خودشان، ما هم برای خودمان سرزمینی داریم. غرق در این افکار ناگهان احساس کرد پاچه شلوارش را کسی گرفته، آه خدای من سگ ها بودند. او را غریب یافته و تقاضای غذا داشتند، اما گوشت های با کیفیت دانشگاه کجا و تکه نان ملا کجا! با خودش گفت: آن زن راست می گفت، اینجا منطقه حفاظت شده است. در حالی که این شعر را زمزمه می کرد به دیار خویش بازگشت:
دلم گریان و پراندوه به حال خسته خویش ندیدم بدتر از اینجا به عمر شصت و اند خویش
برگرفته از نشریه روزهای دانشگاه شماره سوم دانشگاه تربیت معلم آذربایجان
اما از ماجرای سگ ها من خود خاطره ها دارم! صبح روز سرد زمستان ما از خوابگاه به سمت دانشکده روان بودیم، سر پایینی خیابان به سمت دانشکده! همیشه سگ ها رو می دیدیم، اما اون روز ما عجله داشتیم و دیر کرده بودیم! نصف راه را رفته بودیم که یه دفعه یه سگ اومد سمتمون و حالا دوستام شروع کردند به دویدن و حالا ندو کی بدو و سگ هم دنبال ما! من که می دونستم وقتی سگی به آدم حمله می کنه نباید فرار کرد و اگه بی تحرک بی ایستی بر می گرده! به دوستام التماس که ندویید ما که به پای این سگ حار نمی رسیم! گرفتم از دست یکی از دوستام و نگهش داشتم و وایسادیم، سگ اومد و یه دور اطرافمون زد و رفت! تعریف از خودم نباشه ولی از سگ تا اون موقع نترسیده بودم که اون روز ترسیدم! و بعد ها ترسیدم و ....
شاید بگید چرا بعد فارغ التحصیلی داری این خاطرات رو می نویسی ولی من فارغ التحصیل شدم و با خودم از اونجا دردها آوردم و اون موقع صدایمان به جایی نرسید، الان می نویسم شاید یه مسئولی یه کسی از این وبلاگ دیدن کنه! شاید صدای دانشجویان اونجا رو بتونم به گوش کسی برسونم! دانشجویان اون دانشگاه به نظرم مظلوم ترین بودن! من که حالا بومی بودم، دلم می سوزه به حال اونایی که از دورها می اومدند و اون همه زجر رو تحمل می کردند!
سلام
چند وقتی است که مریض احوالم، هرچه بیشتر آزمایش می دادم کمتر به نتیجه می رسیدم، تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستانم به دکترم پیشنهاد کردم، یک سونوگرافی برایم بنویسد! وقتی سونوگرافی کردم، فهمیدم سنگ کلیه دارم! برایم کمی تعجب آور بود ولی دوراز انتظار نبود! زیرا آب آشامیدنی دانشگاه تربیت معلم آذربایجان اصلا مناسب نبود و سرشار ازاملاح بود! حتی وقتی آب را می جوشاندیم نیز، باز مقداری روغن روی آن می ایستاد و مقدار زیادی از املاح ته نشین و بسیاری نیز مسلما در داخل آب می ماندند! هر چه طی آن 4 سال اعتراض کردیم به نتیجه ای نرسید! مسئولان ادعا می کردند که این آب آشامیدنی مردم شهر آذرشهر است که به دانشگاه نیز می آید، دانشگاه حدود 5 کیلومتری از آذرشهر یکی از شهرستان های تبریز فاصله داشت! همیشه در دانشگاه زمزمه هایی به گوش می رسید که برای آب آشامیدنی اساتید و کارمندان از بیرون آب مناسب در گالن ها تهیه می شود! ما که هرگز نفهیمدیم راست است یا دروغ! اما این تحفه که مرا الان ناراحت می کند، تحفه آن دانشگاه و آن آب آشامیدنی است! همیشه تعجب می کردم چرا فضای سبز دانشگاه آنقدر زیباست، ولی اکنون می فهمم به خاطر پر املاحی آبی بود که به پای آنها ریخته می شد!
همیشه بعد خوردن آب آنجا احساس سیری می کردیم، زیرا پر املاح بود! هرچه سعی می کردیم آب نخوریم نمی شد، خرید آب معدنی برای دانشجو به صرفه نبود و مجبور بودیم آب آنجا را بخوریم! خوردن آن آب هم عاقبتش می شه ، عاقبت من که 1ماهه دارم انواع قرص می خورم، چون هرگز فکر نمی کردم سنگ کلیه داشته باشم، وقتی دکتر ازم می پرسید سابقه سنگ کلیه ندارم، می گفتم نه! ولی باید یادم می افتاد که 4 سال از آب آنجا خوردم!
همیشه به شوخی با بچه ها می گفتیم که وقتی از اینجا فارغ التحصیل شدیم باید بریم یک چکاب کامل بشیم، و من الان دقیقا یک چکاب کامل شدم! به هر حال به همه دوستان در دانشگاه تربیت معلم آذربایجان توصیه می کنم، سعی کنند از آب دانشگاه استفاده نکنند و تا حد امکان آب را بجوشانند، چون مسلما کمی آب سبکتر می شود!
راستی چند روزه دیگه تولد دوسالگی وبلاگمه! باید براش یه تولد حسابی بگیرم ولی نمی تونم و از این بابت ازش شرمنده ام! بیست و یکم شهریور می شه دو سال تمام! تولدش رو تبریک می گم!
سلام به دوستان
تا آنجا خاطراتم رو گفتم که من کتابداری دانشگاه تربیت معلم آذربایجان قبول شدم! روزی که با دوستم رفتم کافی نت، خیلی خوشحال شده بودم ولی وقتی دیدم چه رشته ای قبول شدم همه شوق و ذوقم خوابید! روز ثبت نام رسید! به ما گفته بودند بیرون شهر تبریزه، نه 40 کیلومتر فاصله با تبریز! نمی دونید سوار تاکسی شده بودیم، هرچی می گذشت من ناامیدتر می شدم! دیگه به جایی رسید که چشم هام رو بستم و خودم رو سپردم به خدا! جالبیش اینجا بود که راننده تاکسی هم با اینکه مال اون محل بود ولی محل دقیق دانشگاه رو بلد نبود! خواهرم از پارچه خیر مقدم دانشگاه رو شناخت! وقتی پیاده شدیم! دو تا ساختمان با یک مسجد بیشتر از بقیه ساختمان ها جلب نظر می کرد، بعدها فهمیدم یکی از اون ها دانشکده فنی و پایه و دیگری دانشکده ادبیات و الهیات و علوم تربیتی بود! و خوابگاه ها و سلف سرویس و مسجد! البته ساختمان های دیگری در حال ساخت بود که بعدا هویتشون برام روشن شد! ثبت نام د ردانشکده ادبیات بود، در ثبت نام زیاد اذیت نشدم چون صبح زود رفته بودم، اما اون روز رفتار مدیرگروهمون خیلی برام جالب اومد خیلی صمیمی برخورد کرد! که بعدها صمیمی تر هم شد! بالاخره هفته بعدش رفتم دانشگاه یعنی بابام برد دانشگاه! حالا یه خاطره هم دارم و اون اینکه ما رفتیم وسایلم رو گذاشتیم خوابگاه و وقتی اومدیم دانشگاه من به بابام گفتم تو دیگه برای چی بیایی دانشگاه علاف شی من می خوام برم سر کلاس و بابام رو راه انداختم برگشت وقتی بابام رفت تازه یادم افتاد که از بابام پول نگرفتم و اگه صبحش چند تومانی مامانم بهم نداده بود و پس انداز خودم نبود واقعا نمیدونم من چی کار می کردم؟ بیچاره بابام هم رسیده بود خونه یادش افتاده بود! عصرش که زنگ زدم گفت برات پول بفرستم گفتم نه بابا دارم فکر کنم فعلا کافیه من که آخر هفته می آم خونه! آخه دانشگاه فقط حدود دوساعت اگه سر راست می رفتم و ماشین گیرم می آومد با خونه مون فاصله داشت، که معمولا من سه چهار ساعت تو راه بودم! جلسه اول جامعه شناسی داشتیم با دکتر کامران صداقت، چقدر بهمون روحیه داد از آینده و بازار کارش و موقعیت اجتماعی اش و ادامه تحصیلش، اما برای من هیچ کدوم اینها مهم نبود چون یه رشته بیشتر دروس حفظی بود! بهر حال روزها می گذشت و من نا امید تر می شدم! سر کلاس ها می خوابیدم، رمان می خوندم، بیرون انداخته می شدم و هزار تا اتفاق دیگه! کتابداری دانشگاه تبریز بعد این قبول شده بودم ولی انتقالی قبولم نکردند برم! دانشگاه شیراز و مشهدم کتابداری قبول شده بودم و رشته های مورد علاقه ام بعد این انتخابم! من 1 انتخاب رشته افتضاح کردم، چون 1 سال پشت کنکور مونده بودم از ترسم به کسی اجازه دخالت ندادم و پیش هیچ مشاوری نرفتم و عاقبتم شده بود این!تصمیم گرفته بودم برم رشته های مورد علاقه ام اما گفتند دوترم باید بخونم! نشستم فکر کردم ودیدم 1 لیسانس برای من 6 سال از بهترین روزهام رو هزینه بر می داشت، 1سال پشت کنکور مونده بودم، 1سال اینجوری تلف می کردم، 4 سال هم باید رشته مورد علاقه ام رو می خوندم! نه این همه هزینه برای لیسانس ارزش نداشت! چه گریه ها که نکردم ولی چه فایده که خود کرده را تدبیر نیست! راستی نگفتم در گروهی که اولین ورودی های کتابداری اش با نام جاده صاف کن ها بودیم، درس خوندم.
یه استاد جدید در ترم سه برام اومد. یه روز سر کلاس گفت اگه به نظرتون چیز تازه ای یاد نمی گیرید، وقتتون رو تلف نکنید بذارید و برید. حرف دل من رو گفته بود، آخه این درس ها به نظرمن ارزش گوش کردن نداشت چه برسه بخوام چیز تازه ای یاد بگیرم! اون روز گریه ها کردم، با استادم خیلی حرف زدم، گفت کمکم می کنه یه تصمیم درست بگیرم بمونم و ادامه بدم یا برم! ادامه تحصیل اینگونه برام ارزشی نداشت، مثل ترک تحصیل بود وقتی چیزی نمی فهمیدم و چرا خودم را ناراحت می کردم، رفتن بهتر نبود! ولی موندم و کمکم کرد! تشویقم کرد یه تحقیق بکنم یه تحقیق که زندگیم رو تغییر بدم! کتابداری همچین رشته بدی هم نبود در اون می شد خیلی ساده رشد کرد. خیلی ساده می شد حتی از اساتیدتان هم جلو بزنید چون یه رشته جوان بود در ایران! با نامش و خیلی چیزهای دیگه اش مشکلی نداشتم. تنها مشکلم همیشه مورد تمسخر قرار گرفتنم توسط خود همکلاسی هام و بعضی از اساتیدم بود، چون کارهام همیشه بزرگتر از سطح کارشناسی بودند ولی هرگز اهمیت ندادم و تلاشم رو کردم تا موفق بشم! نمی گم موفق شدم ولی یاد گرفتم کتابداری خیلی چیزهای ناکشف شده داره که حتی گاهی استادهایت از انها بی خبرند! یاد گرفتم هر واحد درسی که برامون ارائه می شد کنارش یه مقاله و پژوهش کوچک بکنم.
به هر حال روزها بد و خوب گذشت خاطرات خوبم داشت، بدم داشت! گیردادن های مدیرگروهم هیچ وقت در کلاس یادم نمی ره! یه خاطره جالب دارم! ترم آخر بودیم، کلاس طراحی شبکه های وب داشتیم! باید سر کلاس سیم و سیم چین و از این جور چیزا می بردیم، البته استادمون قبلا بهمون داده بود! ما گروه سه نفری بودیم که اون جلسه قرار بود یکی از بچه ها وسایل رو بیاره، اما فراموش کرده بود! رفتیم سر کلاس استاد اومد حضور غیاب کرد و گفت وسایل رو دربیارین کار کنیم، بعد دید ما وسایل نیاوردیم گفت اونایی که وسایل نیاوردند محترمانه برن بیرون! اما منظورش بیرون رفتن از کلاس نبود، یعنی اصلا منظوری نداشت! خوشش می اومد بچه ها رو اذیت کنه، ما هم عادت کرده بودیم اما اون روز من اصلا حوصله نداشتم و وقتی استادم اون جوری گفت تصمیم گرفتم برم! استاد یه لحظه از کلاس رفت بیرون، منم به دوستام گفتم بریم! رفتیم خوابگاه گرفتیم راحت خوابیدیم! بیچاره وقتی برگشته بود کلاس و دیده بود جا تره و بچه نیست خیلی ناراحت شده بود، من خیلی از این کارا می کردم، پشت سرم گفته بود اون دوتا جربزه این کار رو نداشتند همه این ها سر زیر اون مداحیه، راست می گفت من آدم شری بودم و بعدشم گفته بود آخه من منظوری نداشتم واز این حرفا تا دوجلسه سر کلاسش نرفتم و بعدشم که رفتم اون گیردادن هاش رو ادامه داد تا جلسه آخر که از هم حلالیت گرفتیم! مدیر گروهمون رو خیلی اذیت کرده بودم! یه بارم سر کلاس اون نرفتم عوضش رفتم پیش اون یکی استادم که اشکالات تحقیقم رو رفع کنیم، نمی دونید چی شد؟ مدیر گروهمون وسط کلاس اومد پیش این استادم انگار می دونست من اونجام!! چشمتون روز بد نبینه از خجالت می خواستم آب شم برم زمین! ولی خداییش مدیر گروهمون به رویم نیاورد که چی کار کردم، هرگز و هرگز! بگم چرا این کارها رو با مدیر گروهمون می کردم؟ چون که همیشه 1 چیز رو صدبار سرکلاس ها می گفت و این با روحیه من سازگار نبود! البته 1 چیزای دیگه هم بود، فکر نکنم گفته شدنشون درست باشه!! به هر حال اون که حلالم کرد!
و بعد همه این ماجراها الان من یک کتابدارم با کلی آرزو ونقشه برای آینده، با کلی حسرت جامانده از روزهای خوش! همیشه فکر می کردم همین که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم کار پیدا می کنم ولی الان تقریبا 6 ماه می گذره و من هیچ کاری پیدا نکردم و خیلی خیلی نا امیدم! دوستم می گه باید ارشد قبول شم اما با کدام روحیه من ارشد بخونم! می ترسم وقتی ارشد رو هم تموم کردم مثل الان باشه! واقعا پوچی و بی هدفی سراسر زندگیم داد می زنه! هزاران بار چیزایی رو که بلدم از مشاوره ها و دیدگاه های مثبت به خودم دیکته می کنم ولی دیگه هیچ کدومشون تأثیر نمی ذاره! دوستان خسته ام! نمی دونم راه رو اشتباهی رفتم یا مشکل از خودمه! اما حس نمی کنم که در انتخاب کتابداری اشتباه کرده باشم، من این حس رو ندارم! چون همون قدر که ریاضی رو دوست داشتم، کتابداری رو هم همون قدر دوست دارم! برای ریاضی هیچ زحمتی نکشیدم! اما در کتابداری خیلی زحمت کشیدم به خاطرش مسخره شدم و دم نیاوردم! به خاطرش.....
سلام
این چند وقته که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و این جوری از محیط علم و درس و ... جدا شدم، خیلی خیلی زجر کشیدم! هیچ وقت این حس رو تجربه نکرده بودم، یه نوع حس پوچی و بی هدفی! با این که من دنبال کارم و به فکر کارشناسی ارشد هستم ولی حس میکنم این افکار فقط داره گولم می زنه! دارم خودم یا اطرافیان رو گول می زنم که من هدف دارم! این چند ماهه این حس عذاب آور همیشه همراهم بوده! برای همین می خوام خاطراتم رو بازنویسی و بازبینی کنم، ببینم کجای راه رو اشتباه رفتم که الان این حس رو دارم! از یه کمی دورتر شروع می کنم از موقعی که فکر ترک تحصیل بد جوری رو مخم رژه می رفت! اون سالها، سال 76 یا 77 بود و من کلاس اول راهنمایی بودم اما نمی دونم چرا دیگه نمی خواستم ادامه بدم همش با دیگران مقایسه می شدم! باخواهر بزرگم که همیشه موفق بود با همکلاسی ام که از خانواده درس خوانی نبود ولی موفق بود اون وقت من که از یه خانواده تحصیل کرده بودم ...! همون سال دبیر ریاضی داشتیم به نام خانم زارعی، امیدوارم هر جاست شاد باشه، اون استعداد منو در ریاضی کشف کردو به خانواده ام اطلاع داد که این بیشتر از هرچیز در ریاضی موفقه و شما نباید ضعفش رو در درس های حفظی جدی بگیرید بلکه به جاش استعداد ریاضی اش را جدی بگیرید تا شکوفا بشه! من اون سال حتی طعم تلخ مردود شدن رو هم تجربه کردم ، گرچه در واقعیت مردود نشده بودم ولی مدیر مدرسه مون یه رفتاری کرد که من فکر کنم منم مردود شدم این جوری تلنگری بهم زد تا درس بخونم! مدیرمون کارنامه اونایی که مردود شده بودند رو نداد و گفت خانواده هاتون بیان بگیرن و کارنامه من رو هم نداد! اون روز پنج شنبه بود و تا شنبه مادرم بره دنبال کارنامه ام من خیلی خیلی گریه کردم! اون دوروز دیگه تصمیم گرفتم هرجوری شده درس بخونم گرچه اون تصمیمم همه این سالها یادم رفته بود و الان در یادم افتاده ولی فکر کنم پای حرفم ایستاده ام! سال سوم 5 نفر از بهترین های کلاس باهم تصمیم گرفتیم در امتحان ورودی دبیرستان نمونه استانمون که در شهر تبریز قرار داشت امتحان بدیم! اون روز، روز امتحان هرگز یادم نمی ره ! من در سن 14 سالگی یه کنکور رو تجربه کردم اگرچه اصلا به قبولی ام امیدی نداشتم! شهریور ماه موقع دادن اسامی شد! خودم هرگز دنبال روزنامه نرفتم! رفتم پیش مدیر مدرسه راهنمایی مون گفت اسم هر 5 نفرتون اومده! باور نمی کردم یعنی هر 5 نفرمون باهم درس می خوندیم! ولی یه اتفاق بد افتاده بود! ما برای دبیرسان نمونه تبریز امتحان داده بودیم اما همون سال آموزش و پرورش منطقه مون تصمیم گرفته بود که 1 دبیرستان نمونه در شهر خودمون تأسیس کنه! از این واقعا اصلا خوشحال نبودم! چون می تونستم حدس بزنم هرچی باشه خیلی کمتر از اون دبیرستان تبریز خواهد بود! ولی چاره ای نداشتم! 4 نفرمون برای اون دبیرستان ثبت نام کردیم! یکی از بچه ها همون سال ازدواج کرد، یعنی خانواده اش تقریبا مجبورش کردند که به جای دبیرستان بره خونه شوهر! بالاخره روز اول رفتن به اون دبیرستان شد، قبلا بهمون گفته بودند که باید لوازم شخصی همراه داشته باشیم تا بتونیم شب اونجا بمونیم! اون روز از پدرم به گونه ای خداحافظی کردم که انگار قراره دیگه هیچ وقت نبینمش!!! وای چه بوی گچ و رنگی از درو دیوار مدرسه می اومد! حالت تهوع بهم دست داده بود ولی تونستم تحمل کنم! کل بچه ها 70 نفر بودیم! دو کلاس 35 نفری! یادم نیست اولین کلاسی که داشتیم چه کلاسی بود، ولی یه دقیقه صبر کنید زبان انگلیسی داشتیم با یه دبیر زبان که مدرک فوق لیسانس داشت! این اولین دبیر کمی برای ما هیجان انگیز بود! آخه توی یه شهر کوچکی مثل شهر ما همچین دبیری سر کلاس اومدن کمی که نه، خیلی دور از انتظار بود! جالبیش اینجا بود اون همش انگلیسی حرف می زد و من و دوتا از دوستای دوره راهنمایی ام هیچی متوجه نمی شدیم و بعدها فهمیدیم اون روز هیچ کس از حرفای اون دبیر هیچی نفهمیده! نفر اول و دوم و سوم آزمون ورودی از بدشانسی من هر سه تاشون توی کلاس ما بودند و من خیلی معذب بودم ! همش احساس می کردم دارن فخر می فروشن که بعد ها فهمیدم انیجوری نبوده و اونا هم همون قدر معذب بودند! یادش بخیر چه خاطرات خوشی داشتیم! سال اول و دوم گذشتند! سخت بودند ولی گذشتند! من تونستم اونجا به همه ثابت کنم که ریاضی ام حرف نداره به قولی استعدادم رو شکوفا کردم! طوری که اسمم سر زبونها افتاد! سوالهایی که توی ذهنم بود رو این دبیرهای ریاضی که داشتم نمی تونستند جواب بدند! یعنی سوال های من خیلی خیلی سطح بالا بودند و شاید اصلا نباید پاسخ داده می شدند که دبیرهام جواب نمی دادند! به هر حال من اصلا راضی نبودم! سال سوم معاون مدرسه مون اومد کلاسمون و گفت براتون یه دبیر ریاضی آوردیم که باهاش حال کنید! هر سوالی داشتید ازش بپرسید! روز اول کلاس اومدنش یه مسائلی رو مطرح کردکه من فهمیدم باید ازش کار بکشم! من دانش آموزی بودم که همیشه چند سوال در چنته داشتم و هرجا دبیر ریاضی گیر می آوردم سوال پیچش می کردم! و آقای سلیمان پور همون کسی بودکه تونست به همه سوالات من پاسخ بده و بهم یاد بده چه طوری باید مسائل ریاضی رو حل کنم! و من اون سال تونستم همه کتابهای ریاضی عمومی که در دانشگاه تدریس می شدند رو بخونم و تموم کنم!و حالا برای خودم شدم یه دبیر و مغرور! ولی بازم مثل قبل به دوستام کمک می کردم! همیشه زمان هایی رو برای همه دوستام می ذاشتم! یه خاطره جالب براتون دارم! یه بار همین دبیر، حسابان رو درس گفت و رفت! وقتی اون از کلاس زد بیرون، صدای بچه ها به آسمون می رسید که این چه طرز تدریسه! ما که چیزی نفمیدیم و من از ترس اینکه اینا برن به مدیر بگن اون رو تعویض کنه! گفتم من فهمیدم همیشه می فهمیدم! به قول بچه ها اون رو هوا تدریس می کرد و من رو هوا می گرفتم و دیگه با نوشتن کاری نداشتیم! شروع به توضیح دادن به اونا شدم! مثل یه دبیر رفته بودم پای تخته و داشتم بهشون تدریس می کردم و اونا مثل اینکه واقعا دبیر توی کلاسه آروم نشسته بودند و گوش می دادند! زنگ بعدی تربیت بدنی داشتیم! دبیر تربیت بدنی در رو باز کرد و همین که دید من پای تخته ام به خیال اینکه دبیرم درو بست و معذرت خواهی کرد! چه قدر با بچه ها خندیدیم!بچه ها گفتند بذار بره، تا بره و بفهمه سرش کلاه رفته یه نیم ساعتی طول می کشه و من که پرونده انظباطی ام پر بود از شر و شور های نوجوانی! از ترس مدیرمون گفتم بریم دنبالش بعدا بقیه اش رو توضیح می دم! وقتی رفتیم صداش کردیم و ماجرا رو تعریف کردیم باور نمی کرد! اون روز بهم گفت اگه یه دست شطرنج ازش ببرم باور می کنه وگرنه به مدیر می گه که پیچیندیمش! همه بچه ها شدن طرف داره من! ولی من تا حالا شطرنج بازی نکرده بودم! اصلا به جز چند حرکت ساده و اینکه فیل و سرباز و اسب چه طوری حرکت می کنند، چیز دیگه ای بلد نبودم! ولی اون پاشو کرد توی یه کفش و گفت باید بازی کنیم! هر طوری بود چون ریاضی ام قوی بود و شطرنجم مثل حل یه مسئله ریاضیه، تونستم به هزار مصیبت باهاش مساوی کنم! یعنی نبردم ولی نباختم! اون که به حرف خودش چندتا مدال استانی و فلان داشت نتونست منو شکست بده! این بازی مثل یه بمب در مدرسه صدا کرد! ولی برای من اصلا مهم نبود! برای من خوندن یه کتاب ریاضی بیشتر ارزش داشت تا بازی های مسخره! بعد اون همه تفریحات من شدند ریاضی! اون سال یه اشتباه کردم! یه اشتباه که زندگی ام رو زیر و رو کرد! اون سال من در المپیاد ریاضی شرکت کردم ولی در کلاس هاش نتونستم شرکت کنم! آخه پدر و مادرم به حج می رفتند و من وقت نمی کردم تا ساعت 5 در کلاس هاس خودم شرکت کنم و بعدش برم در کلاس های المپیاد! گرچه جزوه ها رو از دبیرم می گرفتم ولی نمی رسیدم! روز امتحانم من فقط 1 ساعت از 4 ساعت رو سر جلسه نشستم! می دونستم نتونستم کاری کنم! ولی دبیرم می گفت تو اطلاعاتش رو داری و استعدادش رو هم داری و مطمئنم یه کارایی کردی! یه دختره بود کلاسمون من باهاش دوست بودم و همیشه مسائل رو باهم حل می کردیم و اونم ای همچین مثل خودم بود! ولی هرگز نفهمیدم پس چرا من اون جوری صدا کردم ولی چرا اسم اون صدایی رو که من کردم نکرد!؟؟؟؟ یه سوال بی جواب که جوابش رو هرگز نتونستم پیدا کنم! ولی اون به خاطر شرکت در کلاس ها تونسته بود یه چندتا از سوالها رو جواب بده ! و تونست در منطقه نفر سوم بشه و چون دو نفر اولی به خاطرمشکلاتی نتونستند به استان برند برای همین این دوست ما صدا کرد! صدا کرد و منو منزوی کرد! من بعد اون هرگز نتونستم سرپا بشم! خودش هرگز مغرور نشد و می گفت فقط کمی شانس آورده! ولی دوستاش فکر می کردند که اون همین فردا می ره صنعتی شریف و من می مونم با آرزوی های دست نیافتنیم! پای تخته می نوشتند مداحی کوچکتر مساوی فلانی! من عذاب می کشیدم و دم نمی آوردم تا اینکه دبیرمون اومد سرکلاس و گفت که کسی نباید به توانایی های مداحی شک کنه و یه حرفای دیگه! ولی همه فکر می کردند من رفتم و چغولی کردم! گرچه حالم یه جوری بود همه خودشون می فهمیدند و نیازی به این چیزها نبود! بعد عید یه مسائلی پیش اومد که همه این ها از یاد رفت! این دبیرمون با مدیرمون مشکل پیدا کرد و کلاس ما هم که سوم ریاضی بود، طرفدار پرو پا قرص این دبیر بود و به کسی اجازه توهین به این معلم رو نمی داد! ولی این جنگ از اون جنگ ها نبودکه ما حلش کنیم! این معلممون از اون موقع ساز رفتن از اون دبیرستان رو زد و ما رو هوایی کرد که چه کنیم و چه نکینم؟ تصمیم گرفتیم جشن روز معلم رو بگیریم و اون روز سعی کنیم اون دوتا رو آشتی بدیم و ختم به خیر کنیم! برای همه معلم ها دعوت نامه فرستادیم! اما این دبیرمون گفت من نمی آم! ولی دبیر فیزیکمون گفت من می آرمش! برین و تدارک ببینید! چه تدارکاتی که ندیدیم چه خرجی برداشت برامون! ولی اصلا ناراحت نبودیم چون به کنکور و پیش دانشگاهی فکر می کردیم و می دونستیم بودن اون دبیر ریاضی یعنی کلید موفقیت ما! اما روز جشن کسی نتونست اون دبیر رو بیاره! وقتی به خونه اش زنگ زدم خانمش گفت: خونه ست ولی گفته بگو خونه نیستم! خیلی ناراحت شدم! به خانمش گفتم بگو که کلاس سوم ریاضی منتظرتونه! اون نیومد و مدیرمون برای حرص دادن ما دسته گل اون دبیر رو که مخصوص بود داد به آشپزمون! این برای ما خیلی سنگین اومد! فرداش با اون دبیر کلاس داشتیم، تصمیم گرفتیم یه جشن کلاسی بگیریم! توی کلاس خودمون! به هزار مصیبت این جشن رو راه انداختیم گرچه مدیرمون تلافی کرد! ولی اون نیومد بازم نیومد و مارو ناراحت کرد! باید بهش ثابت می کردیم ما طرفدار اون هستیم! پیه همه چیز رو به تنمون مالیدیم و دوتا از بچه هایی که می رفتن خونه شون مأمور رسوندن کادو و دسته گل ما به خونه اش شدند! روز بعدش خیلی خوشحال اومد مدرسه و حالا مدرک داشت که ما طرفدار اونیم و مخالف مدیرمون! این مدرک شد بلای جون ما! این دعوا به آموزش و پرورش منطقه کشیده شدو رای به رفتن اون دبیر از اون مدرسه شد! و ما موندیم با کلی خرابکاری! دبیرمون ی دونست چی انتظارمون رو می کشه برای همین به من و اون دختر که در المپیاد موفق شده بود، گفت از اون مدرسه بیایین بیرون و بریم دبیرستان دیگه که قرار بود اون اونجا تدریس کنه و این اشتباه بزرگ دیگر ما شد که ساز رفتن کوک کردیم ولی آموزش و پرورش موافقت نکرد و نشد که بریم! موندیم و یه دبیر افتضاح مدرسه شد دبیر دیفرانسیل ما! آخه اون چی از دیفرانسیل می فهمید اگه من تدریس می کردم بیشتر از اون اطلاعات داشتم! هرگز نتونستم سر کلاس هاش بشینم و همیشه به یه بهونه از کلاس می زدم بیرون! و فکر کنم اون یه اشتباه دیگه بود که من به جای اینکه اون سال بشینم درس بخونم ، مغرور شدم که از اون دبیرم بیشتر بلدم و به فکر اذیت کردن اون بر اومدم! به هرحال کنکور رسید ولی من چیزی نخونده بودم! و هیچ کس از بچه ها به غیر دوتا شون که تونستنددر اقتصاد ارومیه و زبان انگلیسی آذربایجان تبریزقبول بشند، کسی نتونست در کنکور کاری کنه حتی اون دخترکه سال قبل در المپیاد موفق شده بود! و به نظرم دلیل شکست همه ما ماجرای سال سوم و اشتباهات سال پیش دانشگاهی بود! سال بعد هم نتونستیم کاری کنیم و اونایی هم که قبول شدیم در رشته های غیر مرتبط با ریاضی پذیرفته شدند و اونایی که هم مرتبط بودند در دانشگاه پیام نور تبریز قبول شدند! و این باعث عذاب اون دبیر از دور بود، چون آموزش و پرورش اون دبیر رو مقصر می دونست که اولین فارغ التحصیلهای دبیرستان نمونه منطقه نتونستند موفقیت چشم گیری به دست بیارند! ولی ....
و من درکتابداری دانشگاه تربیت معلم اذربایجان تبریز قبول شدم! که ماجرای دانشگاه رفتنم خودش یه داستانیه که براتون بعدا تعریف کنم!
مي ترسم نه از تو از گذشت تک تک ثانيه هاي بي شکيب
مي ترسم نه از تو از جدايي ٫ از درد جانکاه تنهايي
مي ترسم نه از تو از روزي که ديگر ابر مفهوم باران نباشد
سايه مفهوم آفتاب و
نگاه مفهوم عشق...
مي ترسم از روزي که تنگ بشکند و ماهي بميرد
از روزي که روزديگر نباشد
و شب بماند
روزي که تو ديگر نباشي
مرا ببين ٫ ببين که يک دنيا منتظرم
ببين که يک دنيا اشک ريخته ام براي گلهاي پژمرده قالي
که هميشه لگد کوب مي شوند
که هيچ باغباني يادش نماند آنها هم زنده اند و
شبها براي کودکان يتيم لالايي مي خوانند
هيچ کس رقص گلهاي قالي را زير نور ستارگان نديد
جز دخترک معصومي که خواب مهتاب مي ديد
کاش بيايي که با بودنت ديگر هيچ کودکي نترسد
نه از سرما
نه از گرسنگي
نه ازتنهايي
و نه....
آرامش خواهم يافت
به همين خاطر است كه من آرزو مي كنم فرشته كتابداران از كتابخانه بازديد كرده و دو برابر سه آرزوي معمولي مرا بر آورده سازد چونكه او فرشته كتابداران است و فقط آرزوهايي را كه با كتابخانه مرتبط باشند بر آورده ميكند.آرزوهايم به من كمك خواهند كرد كه اين شش مفهوم را بطور كار آمد و موثر به گروه زيادي از استفاده كنندگان كتابخانه ياد بدهم.شش آرزوي من اينها هستند:
آرزوي اول. اطلاعات رايگان نيست،ودر حقيقت بسیار گران است.
استفاده كنندگان كتابخانه به ندرت در مورد اينكه چگونه مي توانند به مواد كتابخانه اي دسترسي پيداكنند،فكر مي كنند.در حقيقت بسياري از استفاده كنندگان كتابخانه فكر مي كنند كه هر اتفاقي كه در كتابخانه مي افتد،كاملا رايگان است. من آرزو مي كنم كه با استفاده كنندگان ارتباط بر قرار كنم و به آنها بگويم كه اطلاعات نه تنها رايگان نيست بلكه در بسياري موارد خيلي هم گران هست. من آرزو مي كنم بتوانم به استفاده كنندگان كتابخانه كمك كنم كه اولا، قدر هزينه هاي زيادي كه صرف فراهم آوري مواد كتابخانه اي مي شود، را بدانند و ثانيا آنرا ارج نهند.اين هزينه ها شامل خريد مواد كتابخانه اي،هزينه ساختمان و تجهيزات و پرداخت حقوق كار مندان كتابخانه مي شود.كتابها بطور سحرآميز در روي قفسه ها ظاهر نشده اند.نويسندگان ، كتابداران، كاركنان كتابخانه و ناشران رايگان كار نمي كنند حتي پايگاهها ي داده اي مثل AGRICOLA، PubMed وERIC ممكن است استفاده از آنها براي كاربران رايگان باشد،ولي هزينه هاي آنها توسط ماليات دهندگان پرداخت مي شود.مواد كتابخانه اي گران هستند، با اين وجود بسياري از استفاده كنندگان به اينكه چطور مواد كتابخانه اي خريداري مي شوند، توجه ندارند.
استفاده كنندگان كتابخانه مي خواهند كه مقالات مستقيما به كامپيوتر آنها منتقل شوند. رسانه ها و داستانهاي علمي تخيلي اغلب اطلاعات را كه بطور سحرآميزي با فرمانهاي صوتي از كامپيوتر دريافت مي شوند را ارائه مي دهند. اما از اين نظر،كتابخانه ها متحمل هزينه هاي سنگيني مي شوند. بويژه در اين مورد” وب “علوم نمونة خوبي است. اين« وب علوم » براي بسياري از دانشمندان كه مي خواهند به آن دسترسي داشته باشند،شناخته شده است. ليكن اغلب آنها از هزينه هايي كه كتابخانه ها براي شبكه متحمل مي شوند، بي اطلاع هستند.
آرزوي دوم.پايگاههاي داده ويژگيها و كيفيتهاي منحصر بفردي دارند.
تاكنون چند بار دانشجويان به بخش مرجع مراجعه كرده و مقاله اي را به شما ارائه داده و گفته اند « من اين مقاله را از كامپيوتر پيدا كرده ام، ولي الآن نمي دانم كه از كدام كامپيوتر پيدا كرده ام»؟ تا كنون چندبار شده كه دانشجويان اطلاعات استنادها را بطور كامل ننوشته باشند تا بتوان دقيقا مدرك مورد نظر را باز يابي كرد ؟بنا براين دانشجويان بسيار زيادي هستند كه هنوز نمي دانند كه در كتابخانه سيستمهاي مختلف زيادي وجود داشته و قابل بازيابي هستند كه هر كدام از آنها متفاوت و منحصربفرد هستند. مطمئن نيستم كه آنها واقعا" چه فكر مي كنند اما گمان مي كنم آنها فكر مي كنند آنچه در كامپيوتر هست، يك نظام يكنواخت است.
من آرزو مي كنم كه بتوانم به تعداد زيادي از دانشجويان ياد بدهم تا بتوانند كيفيتهاي متمايز پايگاههاي اطلاعاتي را تشخيص دهند واينكه پايگاههاي اطلاعاتي متفاوت داراي اهداف متفاوتي هستند.AGRICOLA متفاوت از ERIC، GeoRef و Proquest است.دانشجويان نياز دارند كه چگونگي ارزيابي پايگاههاي اطلاعاتي به آنها ياد داده شود و سوالاتي را در مورد پايگاههاي اطلاعاتي بپرسند تا ياد بگيرند كه چرا آنها متمايز از يكديگرند و
آنگاه پايگاههاي اطلاعاتي مورد نظر را عاقلانه تر انتخاب كنند..اين سوالات بايد در ارتباط با موضوع پايگاههاي اطلا عاتي ؛ ايجادكنندگان پايگاه هاي اطلاعاتي، قالب مدخلها ازقبيل متن كامل، چكيده يا صرفا اطلاعات كتابشناختي، نوع مواد مثل مقالات مجلات علمي، كتابها ، نقد وبررسي ها يا نوارهاي ويدئويي و همچنين زمان تعيين شده براي دستيابي به پايگاهها باشد. چنانچه دانشجويان قادر باشند مرتبط ترين پايگاه تخصصي در ارتباط با موضوع مورد نظرشان را انتخاب كنند، اطلاعات با ارزشتر و تخصصي تري را كسب خواهند كرد.
آرزوي سوم. وب شگفت انگيز، اما محدود است.
وب يكي از بزرگترين پيشرفتها در انتقال اطلاعات از زمان اختراع چاپ مي باشد.وب شگفت انگيز،سرگرم كننده، و محدود است. من آرزو مي كنم كه بتوانم استفاده كنندگان از كتابخانه را طوري بار آورم كه بتوانند آنچه كه در وب موجود است و چگونگي ارائه آن را در يابند. من در جلسات آموزش كتابشناختي، ايدة ارزيابي وب را با استفاده از سؤالات سنتي گزارشگران روز نامه ها، مانند چه كسي،چه،كجا،كي،چطور،مطرح مي كنم.چه كسي اين وب را ايجاد كرده است و معيارهاي ساخت آن چيست؟ چرا اين وب سايت را ايجاد كرده اند؟چه موقع اين وب ايجاد شده است ؟ آخرين باري كه روز آمد شده، كي بوده است؟ آيا اين سايت در بهبودي وگسترش يك محصول يا يك نظريه نقشي داشته است؟ بالاخره آيا در اين وب اطلاعات با ارزشي يافت مي شود ؟
آرزوي اول و سوم با يكديگر مرتبط هستند.اطلاعات بسيار اندكي در وب ها واقعا رايگان هستند.ماليات دهندگان،آگهي دهندگان،يا ساير گروههاي خاص و ذي نفع هزينه سايتهاي وب را مي پردازند.من از دانشجويان مي پرسم اگر اطلاعات اينقدر با ارزش هستند،آيا آنها بطور رايگان در وب ها عرضه خواهند شد ؟خيلي بندرت پيش مي آيد كه اطلاعات سطح بالا و با ارزش بطور رايگان قابل دستيابي باشند.مقدار زيادي از اطلاعات مفيد وب ها از منابع دولتهاي مركزي و محلي از قبيل بخشهاي دانشگاهي،و بخشهاي دولتي بدست مي آيد.ماليات دهندگان از اين سايت ها پشتيباني مي كنند و هزينه بسياري از سايتهاي ديگر بوسيله آگهي دهندگان و توسعه دهندگان محصولات خا ص فراهم مي شود و گروههاي خاص ذي نفع ممكن است كه سايتهايي را براي آموزش و پشتيباني از نقطه نظرات خود ايجاد كنند.
آرزوي چهارم.فهميدن تفاوت بين مجلات عامه پسند و نشريات علمي
بندرت كسي براي دانشجويان دورة كارشناسي تفاوتهاي بين مجلات معمولي و مجلات علمي را توضيح مي دهد ولي با اين وجود اساتيد انتظار دارند كه دانشجويان تفاوت آنها را بدانند.كتابخانه هاي دانشگاهي و كتابخانه هاي عمومي ممكن است تعداد اندكي از مجلات مانند JAMA ياNew England Journal of Medicine را مشترك شوند.كتابخانه هاي دانشگاهي تعداد زيادي از مجلات تخصصي را مشترك مي شوند.اين تفاوت اساسي بين اين كتابخانه ها وكتابخانه هاي دانشگاهي بندرت به دانشجويان توضيح داده مي شود.اگردر اين مورد حدود ده دقيقه به دانشجويان توضيح داده شود،دانشجويان مي توانند ياد بگيرند كه اين نوع مواد را تشخيص دهند وبدانند كه چرا آنها متفاوت هستند.من در كلاسها سعي مي كنم كه به دانشجويان ياد بدهم كه مقالات مجلات علمي نوشته مي شوند تا پژوهشهاي گوناگون زيادي را براي آيندگان ثبت كنند وپژوهشگراني كه افكار اصلي و دست اول و تحقيقات علمي توليد مي كنند نويسندگان مقالات آن هستند.
به هر حال تعداد بسيار اندكي از دانشجويان از اين توضيحات و دلايلي كه چرا مجلات علمي بسيار مهم بوده و با ارزش تر از مجلات معمولي در هنگام جستجوي گزارشهاي تحقيقاتي تخصصي هستند، آگاه مي شوند.
آرزوي پنجم. تما مي موتورهاي جستجو اصولي دارند كه تعيين مي كنند چه چيزي بازيابي شده است.
اگر چه بيش از دوازده سال است كه پايگاههاي اطلاعاتي براي جستجو در دسترس كاربران بوده است ولي تعداد اندكي از دانشجويان تكنيكهاي پيشرفتة جستجو را ياد گرفته اند.بسياري از دانشجويان هنوز هم چيزي را در كادر جستجو نوشته واجازه مي دهند كه عمل جستجو آغاز شود و بعد اولين ركورد بازيابي شده را انتخاب مي كنند بدون توجه به اين كه ركورد بازيابي شده با موضوعي كه بايد در مورد آن تحقيق بكنند، ارتباطي داشته باشد.يادگيري بعضي تكنيكها مانند استفاده از عملگرهاي بولي، محدود كردن جستجو به عناوين، كوتاه سازي واژه ها مي توانندبطور جدي باعث افزايش يا كاهش نتايج جستجو شود.اما دانشجويان اندكي در حين جستجو از اين تكنيكها استفاده مي كنند.صرف وقت براي ياد گيري اصول جستجوي پايگاههاي اطلاعاتي يا استفاده از موتورهاي جستجوي وب مي تواند كارآيي دانشجويان را هنگامي كه با يك منبع الكترونيكي كار ميكنند،افزايش دهد.
آرزوي ششم.قدر داني از حجم و تنوع اطلاعات موجود
بارها شده است كه دانشجويي به كتابخانه مراجعه مي كند ومي گويد”من دانشجوي ارشد هستم و اين اولين باراست كه از كتابخانه استفاده مي كنم“. من مي خواهم با گفتن اين جمله جواب اين دانشجو را بدهم كه« آه، كودك بينوا ! شما استفادة يكي از بهترين منابع دنيا را از دست داده اي، شما ميليونها كتاب،مجلا ت معمولي ومجلا ت علمي و صدها پايگاه اطلاعاتي در دسترس داري،ومنابع عظيمي كه بر روي وب ها وجود دارند ولي اهميّت آنها را نمي داني». فلسفة آموزشي من اين است كه يكي از مهمترين مهارتهايي كه دانشجويان مي توانند در دانشگاه ياد بگيرند، توانايي پيدا كردن اطلاعات توسط خود شان است، و وظيفة من كمك به آنها در يادگيري اين مهارتهاست است.اين مسئله مرا ناراحت ميكند وقتي كه مي بينم دانشجويان فايدهء يكي از بزرگترين منابع اطّلاعاتي ودانش خود را نمي دانندكه اين منبع بزرگ همان كتابخانه دانشگاه است. آرزو مي كنم كه اي كاش تكنيكهاي بهتري براي جذب دانشجويان به كتابخانه بطورفيزيكي يا الكترونيكي در اختيار داشتم ومنابع شگفت انگيز زيادي كه در كتابخانه موجود هستند را به آنها معرفي مي كردم.
نوشتة:كتي فسيماير
ترجمه : علی مرادمند
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت:« عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.»
لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد!؟
خدا گفت:« آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.» و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورداما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود!
در مواقع بسیار ضروری یا اضطراری ، تلفن موبایل یا سلولی تان میتواند بعنوان یک نجات دهندهء زندگی یا یک عمل نماید. مواردی را که قادر خواهید بود با تلفن همراه یا سلولی تان انجام دهید، در ذیل ذکر گردیده اند:
الف - گرفتن شماره 112 با موبایلتان
اگر متوجه شدید که خارج از شبکه سرویس دهنده یا اپراتور مورد استفاده تان هستید و با یک حالت اضطراری یا اورژانس روبرو شده اید، شماره 112 را شماره گیری نمایید. تلفن همراه یا موبایل تان برای پیدا نمودن هرشبکه موجود جهت برقرار نمودن تماس، جستجو می نماید. جالب است بدانید که اگر صفحه کلید تلفن همراهتان قفل باشد باز هم قادر به گرفتن این شماره خواهید بود .
ب - آیا کلیدهایتان را در اتومبیل قفل شده تان جا گذاشتید؟
آیا اتومبیل تان دارای وسیله فعال شونده از راه دور یا ریموت (Remote) جهت باز کردن قفل ها میباشد؟ این موضوع ممکن است روزی بدردتان خورده و مفید واقع شود. یک دلیل خوب جهت داشتن یک تلفن همراه اینست که اگر شما کلیدهایتان را در اتومبیل تان با درهای قفل شده جا گذاشته باشید و کلیدهای زاپاس در خانه تان باشد با تلفن همراه شخص ساکن در خانه تان با استفاده از تلفن همراه خودتان تماس بگیرید. تلفن همراه تان را در حدود یک فوت (48/30 سانتیمتر) نزدیک در اتومبیل تان نگه داشته و از شخص مستقر در خانه بخواهید همزمان با اینکه کنترل از راه دور یا ریموت باز کردن درب اتومبیل شما را نزدیک تلفن همراهش نگاه داشته، دگمهء Unlock (باز کردن قفل درب اتومبیل تان) را فشار دهد. سپس قفل درب های اتومبیل شما باز خواهد شد. و از اینکه شخصی مجبور به آوردن دستگاه ریموت قفل اتومبیل شما شود، جلوگیری خواهد شد. در این حالت، فاصله هیچ مشکلی را بوجود نمی آورد . و شما میتوانید صدها مایل دورتر از خانه تان باشید. اگر بتوانید به شخصی که دارای "ریموت – Remote " دیگر اتومبیل تان می باشد، دسترسی پیدا کرده قادر خواهید بود از این طریق درب های قفل شده اتومبیلتان را باز نمایید. (* ناشر این مطلب اضافه مینماید که این مورد خوب کار کرده و مشکلی ندارد! او این مسئله را امتحان نموده و توانسته دربهای قفل شده اتومبیلش را از طریق یک تلفن همراه یا موبایل باز نماید.*)
ج - مقدار شارژ مخفی تلفنهای همراه: تصور کنید که شارژ باتری تلفن همرا تان بسیار کم میباشد، و شما در انتظار یک تلفن مهم میباشید و شارژرتان نیز همراه تان نیست. تجهیزات نوکیا با یک ویژگی ، " شارژ رزرو شده "، به بازار ارائه میشوند؟؟.
جهت فعال نمودن این ویژگی کلیدهای #*337۰را به ترتیب از چپ به راست بر روی صفحه کلید موبایلتان فشار دهید و تلفن همراهتان کارش را با شارژرزرو شده اش مجددا"شروع خواهد نمود و سپس 50%افزایش انرژی (شارژ)درباتری اش را نشان خواهد داد.
د - چگونه تلفن همراه سرقت شده تان را غیر قابل استفاده نمایید؟
برای اینکه شماره سریال تلفن همراه تان را چک نمایید، کاراکترهای زیر را به ترتیب از چپ به راست از طریق صفحه کلید تلفن همراه تان وارد نمایید: *#06# . پس از وارد نمودن کاراکترهای بالا، یک کد دیجیتالی 15 رقمی بر روی صفحه نماش تلفن همراهتان ظاهر میشود. این شماره 15 رقمی برای گوشی شما منحصر بفرد می باشد. این شماره را یادداشت و در مکان امنی نگاهداری و حفظ نمایید. زمانیکه تلفن همراهتان سرقت شد، میتوانید به فراهم کننده خدمات یا اپراتور تلفن همراه تان تلفن زده و به آنها این کد 15 رقمی شماره سریال تلفن همراه تان را بدهید. اپراتورتان سپس قادر خواهد بود که گوشی سرقت شده را مسدود و غیر قابل استفاده نماید و از اینرو حتی اگر سارق سیم کارت درون تلفن همراه تان را نیز عوض نماید، تلفن همراه تان کاملا" غیر قابل استفاده خواهد بود.احتمالا" تلفن همراه سرقت شده تان را مجددا" پس نخواهید گرفت، اما حداقل مطمئن خواهید شد که هر شخصی آن را سرقت نموده قادر به استفاده و یا فروش آن نخواهد بود. اگر موارد ذکر شده در بالا را انجام دهید، دیگر دلیلی برای سرقت تلفنهای همراه وجود نخواهد داشت.
پانوشت: از همه دوستانی که وبلاگم سر می زنندُ متشکرم و شرمنده ام که زود به زود آپ نمی کنم!![]()
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .
و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!
… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :
زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.
وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند
ممکن است در خودش بوجود آید
هیچ فکر کردین که اگر زنده یاد آقا فریدون خان مشیری میخواست اون شعرمعروف و محبوب « بی تو مهتاب شبی….» رو امروزه بگه ،چطوری میگفت؟
بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم
Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آریا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
……….
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت
Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
……….
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم!
متن پایین رو دوره دانشجویی با بچه های کلاس خودمان درست کردیم! دانشکده ما یه بوفه داشت که محل خرید همه دانشجویان از همه نوعشون بود و همه چی در این بوفه پیدا می شد! یادش بخیر
سيگار و منت
بي تو مهتاب شبي باز از آن بوفه گذشتم،
پي يك نخ سيگار همه جا رفتم و گشتم،
دم به دم منت اين و آن كشيدم،
ليك هر لحظه جواب نه شنيدم،
يادم آمد چند شبي بود خماري مي كشيدم،
با يك بيژامه ي پاره جلوي بوفه نشستم،
دختري آمد و انداخت دو سكه كف دستم،
غرق در رؤيا يك نخ سيگار خريدم،
آن وقت كه به معشوق رسيدم،
با ولع فيلترٌ ايكي ثانيه مكيدم،
دود آن را به درون سينه ام كشيدم،
آمد و مشتي غلام گفت چرا اينجا نشستي،
مگه تزريقي هستي- از قيافت معلومه كه سيخي هستي
نكنه نوجه ي داود جيغي هستي
و سخن هاي دگر هم- ياد من رفته آن دادوهوارها ي دگر هم
بعد از اين بنده نگردم پي سيگار دگر هم، بي تو اما به حالي با از آن بوفه گذشتم!
دو سه روزی می خوام برم مسافرت! البته اسمش رو مسافرت نمی شه گذاشت! داریم می ریم دانشگاه تا هم مدرکهای لیسانسمون رو بگیریم و بیاریم بذاریم سر کوزه آبش رو بخوریم و حالش رو ببریم و هم یک دیداری با دوستان تازه کنیم و حال و هوایی عوض کنیم!
مديريت مکاتبات هر سازمان نقشي اساسي در تبیين عملكرد سازمان ها و رويكرد آن ها در طول زمان دارد.توجه به مکاتبات الکترونیک در جهت تحقق اهداف دولت الکترونیک مبنی بر امکان استفاده از فناوری های اطلاعاتی و ارتباطی به منظور تسهیل برقراری ارتباط و ارائه خدمات بهینه بسیار ضروری می نماید زیرا با گسترش فناوري ها و امكان استفاده از نرم افزارهاي آرشيو اسناد و مدارك نياز به سازماندهي آنها در دنياي مجازي با توجه به حجم عظيم مكاتبات و لزوم حفظ تاريخ و حافظه سازمان ها روز افزون شده است.آگاهي از استانداردهاي سازماندهي اسناد و مدارك به منظور يكپارچه سازي ذخيره و بازيابي اطلاعات، امكان تعامل و برقراري ارتباطات گسترده در سطح ملي و بين المللي را فراهم مي كند و به مديران و كاركنان سازمان ها كمك مي كند كه مبتنی بر مستندات موجود روند مناسب تري را در پيش گيرند. به همین منظور اتحاديه انجمن هاي علمي دانشجويي كتابداري و اطلاع رساني ايران (ادکا) در نظر دارد در روز های 14 و 15 مرداد ماه 1388 "کارگاه سازماندهی اسناد الکترونیک " را در ساختمان گنجینه اسناد سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران برگزار کند.امید است مطالبی که در این کارگاه ارائه خواهد شد، فتح بابی برای گسترش فعالیت های آرشیو و اسناد الکترونیک و پژوهش های آتی در این زمینه باشد.
برای ثبت نام از طریق آدرس ایمیل:
اقدام نموده و یا با
خوابگاه نیز برای دانشجویان شهرستانی فراهم میباشد.
پس از امروز دريافتم زندگي معجزه حيات است زندگي با کلمات من ساخته ميشود و هر کلمه ايي ردپاي معجزه ايي است پس ميتوانم زيبايي را با کلماتم بيافرينم هرگاه کسي خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهر اميزي نيازمند است هرگاه کسي نوميد بود به کلماتي که سپاس او را ابراز کند محتاج است هرگاه کسي حسد ميورزيد نياز دارد ديده شود اگر کسي شاکي و گله مند است نياز دارد شنيده شود اگر کسي تلخ بود نياز دارد مهرباني دريافت کند و اگر کسي ستم ميکند نياز داشته دوست داشته باشد اگر کسي بخل ميورزد بايد که بخشيده شود و همه اين سايه ها در روح و روان ما نياز دارند که عشق بر انها چون باران ببارد و ببارد و ببارد.
خداوند براي ما نيکي و شادي را پسنديده است اين ماييم که از ميان هزاران شادي به دنبال حاشيه غمگين شادي ها ميرويم
آموخته ام كه : باد، با چراغ خاموش، كاري ندارد .
آموخته ام كه : زندگي جدي است ، ولي ، ما نياز به دوستي داريم ، كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
آموخته ام كه : تنها چيزي که يك شخص مي خواهد ، تنها ، دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .
آموخته ام كه : هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم ، دعا كنم .
آموخته ام كه : لبخند ارزانترين راهي است ، كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه : بايد شكر گزار باشيم ، كه خدا هر آنچه را که مي طلبيم ، به ما نمي دهد .
آموخته ام كه : گاهي مهربان بودن ، بسيار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام كه : عشق ، مركب حركت است ، نه مقصد حركت ، نه زمان .
آموخته ام كه : اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.
آموخته ام كه : مهم بودن خوب است ، ولي خوب خوب بودن ، از آن مهمتر.
آموخته ام كه : خوشبختي ، جستن آن است ، نه پيدا كردن آن .
آموخته ام كه : تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است ، كه زندگي را تماشايي مي كند.
آموخته ام كه : خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد ، پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم .
آموخته ام كه : چشم پوشي از حقايق ، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام كه : در جست و جوي محبت و خوشبختي ، زماني براي تلف كردن وجود ندارد.
آموخته ام كه : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شيوه اي جديدتر ، دوباره بكوشم.
آموخته ام كه : موفقيت يك تعريف دارد : ( باور داشتن موفقيت)
آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند ، کسي ست كه مي گويد تو مرا شاد كردي .
آموخته ام كه : هر چه زمان كمتري داشته باشيم ، كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .
آموخته ام كه : به چيزي كه دل ندارد ، نبايد دل بست .
بياييد آموخته هايمان را به يکديگربياموزيم
به همه دوستان
امروز عنوان وبلاگم رو عوض کردم! چند وقتی بود چند تن از دوستان پیشنهاد می کردند عنوان وبلاگ رو عوض کنم ولی من هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم! اما امروز بعد مدتها این عنوان جدید اطلاع رسانی دستنوشته های یک کتابدار به ذهنم افتاد و به دلم نشست! برای همین تا اطلاع ثانوی همین عنوان وبلاگ من خواهد بود و از دوستانی که مرا لینک کرده اند خواهشمندم مرا با نام جدید وبلاگم لینک کنند! از همه عزیزان تشکر می نمایم!
می خوام یه پست غیر مرتبط با همه چی بذارم! سال سوم دبیرستان یه دبیر ریاضی داشتیم که همیشه در کلاس هاش معما طرح می کرد و برای معماهاش نمره می ذاشت! الان می خوام یکی از معماهاش رو اینجا طرح کنم ! می دونم همه دوستان حتما جوابش رو می دونند ولی از تون می خوام سعی کنید و کمی به جواب این معما فکر کنید!اما معما:
یه زندانی را در اتاقی زندانی کردند. این اتاق دو در داشت یکی در آزادی و دیگری در مرگ! و بیرون هریکی از این درب ها یک نگهبان ایستاده یکی راستگو و دیگری دروغگو! این مرد نه می داند در آزادی کدام است و نه می داند که کدام نگهبان راستگوست! اما حق دارد یک سوال فقط یک سوال از یکی از این نگهبانان بپرسد و در آزادی را پیدا کند! یک سوال و از یک نفر! حلا شما دوستان عزیز بگویید این سوال چیست؟ این سوال چیست که می تواند باعث آزادی این زندانی شود! به او کمک کنید!
پانوشت: چون برام مهم بود دوبار گذاشتمش
نام این ویروس oslando می باشد و از نوع عملیات تخریبی سخت افزار است. برای جلوگیری از آلودگی به این ویروس، طی چند روزه آینده هیچ فایل پیوست شده یا هیچ ایمیلی را تحت عنوان postcard باز نکنید. حتی اگر این نامه از طرف دوستتان برای شما ارسال شده باشد. دوستانتان را از وجود این ویروس آگاه کنید. این ویروس حتی توسط خبرگزاری CNNبه عنوان مخرب ترین ویروس کامپیوتری اعلام شده است. این ویروس دیروز توسط کمپانی McAfee شناسایی شد و تا کنون راهی جهت repair آن پیدا نشده است.
منبع: گروه بحث کتابداری و اطلاع رسانی
می خوام یه پست غیر مرتبط با همه چی بذارم! سال سوم دبیرستان یه دبیر ریاضی داشتیم که همیشه در کلاس هاش معما طرح می کرد و برای معماهاش نمره می ذاشت! الان می خوام یکی از معماهاش رو اینجا طرح کنم ! می دونم همه دوستان حتما جوابش رو می دونند ولی از تون می خوام سعی کنید و کمی به جواب این معما فکر کنید!اما معما:
یه زندانی را در اتاقی زندانی کردند. این اتاق دو در داشت یکی در آزادی و دیگری در مرگ! و بیرون هریکی از این درب ها یک نگهبان ایستاده یکی راستگو و دیگری دروغگو! این مرد نه می داند در آزادی کدام است و نه می داند که کدام نگهبان راستگوست! اما حق دارد یک سوال فقط یک سوال از یکی از این نگهبانان بپرسد و در آزادی را پیدا کند! یک سوال و از یک نفر! حلا شما دوستان عزیز بگویید این سوال چیست؟ این سوال چیست که می تواند باعث آزادی این زندانی شود! به او کمک کنید!
سلام
به اطلاع می ساند که این هفته جمعه، مورخ 19/04/1388 آقای دکتر عبدالرضا نوروزی چاکلی، مدیر گروه علم سنجی مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور و عضو هیأت علمی گروه علوم کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه شاهد، میهمان برنامه "فُـــرجــه" که به صورت زنده و از شبکه چهار تلویزیون پخش می شود، هستند.
موضوع این هفته این برنامه "علم سنجی و نقش آن در راهبردها و برنامه ریزی های توسعه علم، فناوری و نوآوری" است. این برنامه روز جمعه بعد اذان ظهر (ساعت 13:10) به مدت 45 دقیقه پخش خواهد شد.
یه خواهر زاده دارم اسمش محمد مهدیه! خیلی پسر مودب و بانزاکتیه! ۱۰ سالشه ولی از بچگی همچین عزیز دلم پر مصیبت بوده! سه ماهه بود که بدجوری سوخت اونم با آب داغ! ولی خدا خودش رحم کرد اونا به ما بخشید! پارسال همین موقع ها هم بود که پاش شکست! و امسال... خدای من! دیروز وقتی خواهرم زنگ نزد تا روز پدر رو به بابام تبریک بگه همه مون تعجب کردیم ولی گفتیم حتما رفتن گردش! شب دیر وقت زنگ زد! خسته بود! چیزی نگفت و گفتیم چی شده گفت خسته ام! ولی امروز صبح خواهرم نتونست این درد رو تنهایی تحمل کنه و به ما زنگ زد خونه نبودیم که به گوشی ام زنگ زد! زار بود خیلی زار! دیروز صبح زود داشتند می رفتند مسافرت که تصادف می کنند! خدای من اگه دوستش پشت سرشون نبود زیر هجوم ماشین های پرسرعت له می شدند! خدای شکر به خواهرم و شوهر خواهرم و خواهر زاده ام حدیثه اتفاق خاصی نیفتاده ولی عزیز دل خاله محمد مهدی حسابی زخمی شده و فکش شکسته! امروز دلم می خواست صدای مردونه و کلفتش رو بشنوم ولی ..... آخه با این که سنی نداره ولی صداش خیلی مردونه است!
ا زهمه عزیزان می خوام در این ماه عزیز برای خوب شدن این عزیز دل من دعا کنند! تو رو خدا دعا کنید! کاش حداقل می تونستم برم دیدنش ولی اونا تهران زندگی می کنند و خواهرم گفت نیازی به اومدن شما نیست چون کاری از دست کسی بر نمی آد!
خدایا همه مریض ها رو شفا بده و عزیز دل من محمد مهدی را هم شفا بده!
امروز می خوام یه خاطره ای از خاطراتم رو بگم که از دوستم که در پست قبلی گفتم دارم! این دوست ما خیلی بی پیله و شیله است! نمی دونم چه طور همچین آدمی رو تونسته بودم فراموش کنم! سال اول دبیرستان بودیم! راستی ما در یک دبیرستان نمونه درس می خوندیم! دبیرستان ما خوابگاه داشت و به خاطر انواع کلاس های فوق برنامه و اضافی بیشتر بچه ها خوابگاه می موندند و از حضور هم فیض می بردند! منم بخاطر همین مسائل و برای اینکه درس بخونم خوابگاه می موندم! چه خاطرات خوشی که از اونجا ندارم! اما داشتم خاطره ای که این چند روز حسابی یادم می آد براتون تعریف می کردم! آبان ماه بود و هنوز دو ماه نشده بود که رفته بودیم اون مدرسه! همین روزا من مجبور شدم چند روزی بی خیال مدرسه شم به خاطر عروسی برادرم! البته در اون مدرسه خیلی سخت اجازه مدرسه نیومدن می دادند مگه اینکه رو به مرگ بودی! ولی خوب من به هزار مصیبت به این مرخصی رفتم و من در ایام خوش گذرونی بودم که دبیر فیزیکمون یک امتحان انداخته بود! روزی که مدرسه اومدم خیلی خیلی از همه عقب افتاده بودم! عصرش هم خسته بودم که فهمیدم فردا امتحان فیزیک دارم! اونجا هر امتحانی مهم بود و تاثیر مستقیم در نمره آخر ترم داشت! و من همه کتاب ها و جزوه هام رو در خونه جا گذاشته بودم! چون اون روز عصر هم قرار بود برگردم خونه! اون شب خیلی گریه کردم! یه دوستی داشتم که از اول دبستان باهاش دوست بودم و پشت یه نیمکت باهاش نشسته بودم! بهش گفتم جزوه ات رو بده به من و تو از روکتاب بخون بعد تعویض می کنیم! اما اون....خوب حق داشت اونجا رو صدم رقابت می کردند! نمی دونستم چه کنم! به خانواده ام زنگ زدم ولی کلی مهمون داشتند و نمی تونستند برای من کتاب بیارند! حسابی بهم ریخته بودم که این دوستم که می گم بعد ۸ سال دوباره پیدام کرده! اومد جلو و کتاب و جزوه اش رو داد به من و گفت: من یه یکی دوساعتی می رم بخوابم تو بخون من بعدا می خونم! نمی دونم چطوری حول و حولکی خوندم و بردم کتابش رو پس بدم دیدم نخوابیده و فقط خواسته بود این جوری کمکم کنه! به هرحال فردا صبح امتحان رو دادیم! خدا رو شکر اول به کمک خدا و بعدشم به لطف همین دوستم سومین نمره کلاس رو با ۰.۲۵ اختلاف با نفر دوم گرفتم! و بعدها در اون کلاس ما شدیم یار هم! اما روزگار نامردتر از این حرفا بود! یه مدت من مریض بودم و دائم در مدرسه حاضر نمی شدم و بعدشم این دوستم مریض شد و بستری شد و خدا دوباره بهمون داد! و اون نتونست معدل لازم برای موندن در اون مدرسه رو کسب کنه! و مجبور شد از همه ما دل بکنه و بره! روزی که داشت می رفت هیچ وقت یادم نمی ره! ولی خوب روزگاره دیگه اون قد ما رو درگیر خودش کرد که یه ۸ سالی از هم بی خبر بودیم ولی حالا دیگه همدیگه رو پیدا کردیم و دیگه نمی ذارم این دنیای نامرد ازم جداش کنه!
تو زندگی همه مون از این جور آدما زیاده ولی ما یادمون می ره! یادمون می ره همونطور که من یادم رفت! هنوز بهش بدهکارم هم به خاطر ۸ سال پیش امتحان فیزیک و هم این دفعه که اون گشت و منو پیدا کرد! از خدا می خوام بهم کمک کنه بتونم محبت های اون رو جبران کنم! من هیچ وقت تو دوستی هام کم نمی ذارم! همیشه محبت های دوستام رو جبران می کنم و به قولی یه جوری اونا رو شرمنده محبت خودم می کنم ولی این دفعه من شرمنده این دوستم موندم و هرگز نتونستم از زیر دینی که بهش دارم در بیام!
کؤنول وفاسیز اولان نازلی یاره یالوار ما/ نه اعتبار اونا بی اعتباره یالوارما
داریخما یاخشی یامان روزگاریمیز گئچه جک/ بو بئش گون عؤمره گؤره روزگاره یالوارما