سلام
این چند وقته که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و این جوری از محیط علم و درس و ... جدا شدم، خیلی خیلی زجر کشیدم! هیچ وقت این حس رو تجربه نکرده بودم، یه نوع حس پوچی و بی هدفی! با این که من دنبال کارم و به فکر کارشناسی ارشد هستم ولی حس میکنم این افکار فقط داره گولم می زنه! دارم خودم یا اطرافیان رو گول می زنم که من هدف دارم! این چند ماهه این حس عذاب آور همیشه همراهم بوده! برای همین می خوام خاطراتم رو بازنویسی و بازبینی کنم، ببینم کجای راه رو اشتباه رفتم که الان این حس رو دارم! از یه کمی دورتر شروع می کنم از موقعی که فکر ترک تحصیل بد جوری رو مخم رژه می رفت! اون سالها، سال 76 یا 77 بود و من کلاس اول راهنمایی بودم اما نمی دونم چرا دیگه نمی خواستم ادامه بدم همش با دیگران مقایسه می شدم! باخواهر بزرگم که همیشه موفق بود با همکلاسی ام که از خانواده درس خوانی نبود ولی موفق بود اون وقت من که از یه خانواده تحصیل کرده بودم ...! همون سال دبیر ریاضی داشتیم به نام خانم زارعی، امیدوارم هر جاست شاد باشه، اون استعداد منو در ریاضی کشف کردو به خانواده ام اطلاع داد که این بیشتر از هرچیز در ریاضی موفقه و شما نباید ضعفش رو در درس های حفظی جدی بگیرید بلکه به جاش استعداد ریاضی اش را جدی بگیرید تا شکوفا بشه! من اون سال حتی طعم تلخ مردود شدن رو هم تجربه کردم ، گرچه در واقعیت مردود نشده بودم ولی مدیر مدرسه مون یه رفتاری کرد که من فکر کنم منم مردود شدم این جوری تلنگری بهم زد تا درس بخونم! مدیرمون کارنامه اونایی که مردود شده بودند رو نداد و گفت خانواده هاتون بیان بگیرن و کارنامه من رو هم نداد! اون روز پنج شنبه بود و تا شنبه مادرم بره دنبال کارنامه ام من خیلی خیلی گریه کردم! اون دوروز دیگه تصمیم گرفتم هرجوری شده درس بخونم گرچه اون تصمیمم همه این سالها یادم رفته بود و الان در یادم افتاده ولی فکر کنم پای حرفم ایستاده ام! سال سوم 5 نفر از بهترین های کلاس باهم تصمیم گرفتیم در امتحان ورودی دبیرستان نمونه استانمون که در شهر تبریز قرار داشت امتحان بدیم! اون روز، روز امتحان هرگز یادم نمی ره ! من در سن 14 سالگی یه کنکور رو تجربه کردم اگرچه اصلا به قبولی ام امیدی نداشتم! شهریور ماه موقع دادن اسامی شد! خودم هرگز دنبال روزنامه نرفتم! رفتم پیش مدیر مدرسه راهنمایی مون گفت اسم هر 5 نفرتون اومده! باور نمی کردم یعنی هر 5 نفرمون باهم درس می خوندیم! ولی یه اتفاق بد افتاده بود! ما برای دبیرسان نمونه تبریز امتحان داده بودیم اما همون سال آموزش و پرورش منطقه مون تصمیم گرفته بود که 1 دبیرستان نمونه در شهر خودمون تأسیس کنه! از این واقعا اصلا خوشحال نبودم! چون می تونستم حدس بزنم هرچی باشه خیلی کمتر از اون دبیرستان تبریز خواهد بود! ولی چاره ای نداشتم! 4 نفرمون برای اون دبیرستان ثبت نام کردیم! یکی از بچه ها همون سال ازدواج کرد، یعنی خانواده اش تقریبا مجبورش کردند که به جای دبیرستان بره خونه شوهر! بالاخره روز اول رفتن به اون دبیرستان شد، قبلا بهمون گفته بودند که باید لوازم شخصی همراه داشته باشیم تا بتونیم شب اونجا بمونیم! اون روز از پدرم به گونه ای خداحافظی کردم که انگار قراره دیگه هیچ وقت نبینمش!!! وای چه بوی گچ و رنگی از درو دیوار مدرسه می اومد! حالت تهوع بهم دست داده بود ولی تونستم تحمل کنم! کل بچه ها 70 نفر بودیم! دو کلاس 35 نفری! یادم نیست اولین کلاسی که داشتیم چه کلاسی بود، ولی یه دقیقه صبر کنید زبان انگلیسی داشتیم با یه دبیر زبان که مدرک فوق لیسانس داشت! این اولین دبیر کمی برای ما هیجان انگیز بود! آخه توی یه شهر کوچکی مثل شهر ما همچین دبیری سر کلاس اومدن کمی که نه، خیلی دور از انتظار بود! جالبیش اینجا بود اون همش انگلیسی حرف می زد و من و دوتا از دوستای دوره راهنمایی ام هیچی متوجه نمی شدیم و بعدها فهمیدیم اون روز هیچ کس از حرفای اون دبیر هیچی نفهمیده! نفر اول و دوم و سوم آزمون ورودی از بدشانسی من هر سه تاشون توی کلاس ما بودند و من خیلی معذب بودم ! همش احساس می کردم دارن فخر می فروشن که بعد ها فهمیدم انیجوری نبوده و اونا هم همون قدر معذب بودند! یادش بخیر چه خاطرات خوشی داشتیم! سال اول و دوم گذشتند! سخت بودند ولی گذشتند! من تونستم اونجا به همه ثابت کنم که ریاضی ام حرف نداره به قولی استعدادم رو شکوفا کردم! طوری که اسمم سر زبونها افتاد! سوالهایی که توی ذهنم بود رو این دبیرهای ریاضی که داشتم نمی تونستند جواب بدند! یعنی سوال های من خیلی خیلی سطح بالا بودند و شاید اصلا نباید پاسخ داده می شدند که دبیرهام جواب نمی دادند! به هر حال من اصلا راضی نبودم! سال سوم معاون مدرسه مون اومد کلاسمون و گفت براتون یه دبیر ریاضی آوردیم که باهاش حال کنید! هر سوالی داشتید ازش بپرسید! روز اول کلاس اومدنش یه مسائلی رو مطرح کردکه من فهمیدم باید ازش کار بکشم! من دانش آموزی بودم که همیشه چند سوال در چنته داشتم و هرجا دبیر ریاضی گیر می آوردم سوال پیچش می کردم! و آقای سلیمان پور همون کسی بودکه تونست به همه سوالات من پاسخ بده و بهم یاد بده چه طوری باید مسائل ریاضی رو حل کنم! و من اون سال تونستم همه کتابهای ریاضی عمومی که در دانشگاه تدریس می شدند رو بخونم و تموم کنم!و حالا برای خودم شدم یه دبیر و مغرور! ولی بازم مثل قبل به دوستام کمک می کردم! همیشه زمان هایی رو برای همه دوستام می ذاشتم! یه خاطره جالب براتون دارم! یه بار همین دبیر، حسابان رو درس گفت و رفت! وقتی اون از کلاس زد بیرون، صدای بچه ها به آسمون می رسید که این چه طرز تدریسه! ما که چیزی نفمیدیم و من از ترس اینکه اینا برن به مدیر بگن اون رو تعویض کنه! گفتم من فهمیدم همیشه می فهمیدم! به قول بچه ها اون رو هوا تدریس می کرد و من رو هوا می گرفتم و دیگه با نوشتن کاری نداشتیم! شروع به توضیح دادن به اونا شدم! مثل یه دبیر رفته بودم پای تخته و داشتم بهشون تدریس می کردم و اونا مثل اینکه واقعا دبیر توی کلاسه آروم نشسته بودند و گوش می دادند! زنگ بعدی تربیت بدنی داشتیم! دبیر تربیت بدنی در رو باز کرد و همین که دید من پای تخته ام به خیال اینکه دبیرم درو بست و معذرت خواهی کرد! چه قدر با بچه ها خندیدیم!بچه ها گفتند بذار بره، تا بره و بفهمه سرش کلاه رفته یه نیم ساعتی طول می کشه و من که پرونده انظباطی ام پر بود از شر و شور های نوجوانی! از ترس مدیرمون گفتم بریم دنبالش بعدا بقیه اش رو توضیح می دم! وقتی رفتیم صداش کردیم و ماجرا رو تعریف کردیم باور نمی کرد! اون روز بهم گفت اگه یه دست شطرنج ازش ببرم باور می کنه وگرنه به مدیر می گه که پیچیندیمش! همه بچه ها شدن طرف داره من! ولی من تا حالا شطرنج بازی نکرده بودم! اصلا به جز چند حرکت ساده و اینکه فیل و سرباز و اسب چه طوری حرکت می کنند، چیز دیگه ای بلد نبودم! ولی اون پاشو کرد توی یه کفش و گفت باید بازی کنیم! هر طوری بود چون ریاضی ام قوی بود و شطرنجم مثل حل یه مسئله ریاضیه، تونستم به هزار مصیبت باهاش مساوی کنم! یعنی نبردم ولی نباختم! اون که به حرف خودش چندتا مدال استانی و فلان داشت نتونست منو شکست بده! این بازی مثل یه بمب در مدرسه صدا کرد! ولی برای من اصلا مهم نبود! برای من خوندن یه کتاب ریاضی بیشتر ارزش داشت تا بازی های مسخره! بعد اون همه تفریحات من شدند ریاضی! اون سال یه اشتباه کردم! یه اشتباه که زندگی ام رو زیر و رو کرد! اون سال من در المپیاد ریاضی شرکت کردم ولی در کلاس هاش نتونستم شرکت کنم! آخه پدر و مادرم به حج می رفتند و من وقت نمی کردم تا ساعت 5 در کلاس هاس خودم شرکت کنم و بعدش برم در کلاس های المپیاد! گرچه جزوه ها رو از دبیرم می گرفتم ولی نمی رسیدم! روز امتحانم من فقط 1 ساعت از 4 ساعت رو سر جلسه نشستم! می دونستم نتونستم کاری کنم! ولی دبیرم می گفت تو اطلاعاتش رو داری و استعدادش رو هم داری و مطمئنم یه کارایی کردی! یه دختره بود کلاسمون من باهاش دوست بودم و همیشه مسائل رو باهم حل می کردیم و اونم ای همچین مثل خودم بود! ولی هرگز نفهمیدم پس چرا من اون جوری صدا کردم ولی چرا اسم اون صدایی رو که من کردم نکرد!؟؟؟؟ یه سوال بی جواب که جوابش رو هرگز نتونستم پیدا کنم! ولی اون به خاطر شرکت در کلاس ها تونسته بود یه چندتا از سوالها رو جواب بده ! و تونست در منطقه نفر سوم بشه و چون دو نفر اولی به خاطرمشکلاتی نتونستند به استان برند برای همین این دوست ما صدا کرد! صدا کرد و منو منزوی کرد! من بعد اون هرگز نتونستم سرپا بشم! خودش هرگز مغرور نشد و می گفت فقط کمی شانس آورده! ولی دوستاش فکر می کردند که اون همین فردا می ره صنعتی شریف و من می مونم با آرزوی های دست نیافتنیم! پای تخته می نوشتند مداحی کوچکتر مساوی فلانی! من عذاب می کشیدم و دم نمی آوردم تا اینکه دبیرمون اومد سرکلاس و گفت که کسی نباید به توانایی های مداحی شک کنه و یه حرفای دیگه! ولی همه فکر می کردند من رفتم و چغولی کردم! گرچه حالم یه جوری بود همه خودشون می فهمیدند و نیازی به این چیزها نبود! بعد عید یه مسائلی پیش اومد که همه این ها از یاد رفت! این دبیرمون با مدیرمون مشکل پیدا کرد و کلاس ما هم که سوم ریاضی بود، طرفدار پرو پا قرص این دبیر بود و به کسی اجازه توهین به این معلم رو نمی داد! ولی این جنگ از اون جنگ ها نبودکه ما حلش کنیم! این معلممون از اون موقع ساز رفتن از اون دبیرستان رو زد و ما رو هوایی کرد که چه کنیم و چه نکینم؟ تصمیم گرفتیم جشن روز معلم رو بگیریم و اون روز سعی کنیم اون دوتا رو آشتی بدیم و ختم به خیر کنیم! برای همه معلم ها دعوت نامه فرستادیم! اما این دبیرمون گفت من نمی آم! ولی دبیر فیزیکمون گفت من می آرمش! برین و تدارک ببینید! چه تدارکاتی که ندیدیم چه خرجی برداشت برامون! ولی اصلا ناراحت نبودیم چون به کنکور و پیش دانشگاهی فکر می کردیم و می دونستیم بودن اون دبیر ریاضی یعنی کلید موفقیت ما! اما روز جشن کسی نتونست اون دبیر رو بیاره! وقتی به خونه اش زنگ زدم خانمش گفت: خونه ست ولی گفته بگو خونه نیستم! خیلی ناراحت شدم! به خانمش گفتم بگو که کلاس سوم ریاضی منتظرتونه! اون نیومد و مدیرمون برای حرص دادن ما دسته گل اون دبیر رو که مخصوص بود داد به آشپزمون! این برای ما خیلی سنگین اومد! فرداش با اون دبیر کلاس داشتیم، تصمیم گرفتیم یه جشن کلاسی بگیریم! توی کلاس خودمون! به هزار مصیبت این جشن رو راه انداختیم گرچه مدیرمون تلافی کرد! ولی اون نیومد بازم نیومد و مارو ناراحت کرد! باید بهش ثابت می کردیم ما طرفدار اون هستیم! پیه همه چیز رو به تنمون مالیدیم و دوتا از بچه هایی که می رفتن خونه شون مأمور رسوندن کادو و دسته گل ما به خونه اش شدند! روز بعدش خیلی خوشحال اومد مدرسه و حالا مدرک داشت که ما طرفدار اونیم و مخالف مدیرمون! این مدرک شد بلای جون ما! این دعوا به آموزش و پرورش منطقه کشیده شدو رای به رفتن اون دبیر از اون مدرسه شد! و ما موندیم با کلی خرابکاری! دبیرمون ی دونست چی انتظارمون رو می کشه برای همین به من و اون دختر که در المپیاد موفق شده بود، گفت از اون مدرسه بیایین بیرون و بریم دبیرستان دیگه که قرار بود اون اونجا تدریس کنه و این اشتباه بزرگ دیگر ما شد که ساز رفتن کوک کردیم ولی آموزش و پرورش موافقت نکرد و نشد که بریم! موندیم و یه دبیر افتضاح مدرسه شد دبیر دیفرانسیل ما! آخه اون چی از دیفرانسیل می فهمید اگه من تدریس می کردم بیشتر از اون اطلاعات داشتم! هرگز نتونستم سر کلاس هاش بشینم و همیشه به یه بهونه از کلاس می زدم بیرون! و فکر کنم اون یه اشتباه دیگه بود که من به جای اینکه اون سال بشینم درس بخونم ، مغرور شدم که از اون دبیرم بیشتر بلدم و به فکر اذیت کردن اون بر اومدم! به هرحال کنکور رسید ولی من چیزی نخونده بودم! و هیچ کس از بچه ها به غیر دوتا شون که تونستنددر اقتصاد ارومیه و زبان انگلیسی آذربایجان تبریزقبول بشند، کسی نتونست در کنکور کاری کنه حتی اون دخترکه سال قبل در المپیاد موفق شده بود! و به نظرم دلیل شکست همه ما ماجرای سال سوم و اشتباهات سال پیش دانشگاهی بود! سال بعد هم نتونستیم کاری کنیم و اونایی هم که قبول شدیم در رشته های غیر مرتبط با ریاضی پذیرفته شدند و اونایی که هم مرتبط بودند در دانشگاه پیام نور تبریز قبول شدند! و این باعث عذاب اون دبیر از دور بود، چون آموزش و پرورش اون دبیر رو مقصر می دونست که اولین فارغ التحصیلهای دبیرستان نمونه منطقه نتونستند موفقیت چشم گیری به دست بیارند! ولی ....
و من درکتابداری دانشگاه تربیت معلم اذربایجان تبریز قبول شدم! که ماجرای دانشگاه رفتنم خودش یه داستانیه که براتون بعدا تعریف کنم!
مي ترسم نه از تو از گذشت تک تک ثانيه هاي بي شکيب
مي ترسم نه از تو از جدايي ٫ از درد جانکاه تنهايي
مي ترسم نه از تو از روزي که ديگر ابر مفهوم باران نباشد
سايه مفهوم آفتاب و
نگاه مفهوم عشق...
مي ترسم از روزي که تنگ بشکند و ماهي بميرد
از روزي که روزديگر نباشد
و شب بماند
روزي که تو ديگر نباشي
مرا ببين ٫ ببين که يک دنيا منتظرم
ببين که يک دنيا اشک ريخته ام براي گلهاي پژمرده قالي
که هميشه لگد کوب مي شوند
که هيچ باغباني يادش نماند آنها هم زنده اند و
شبها براي کودکان يتيم لالايي مي خوانند
هيچ کس رقص گلهاي قالي را زير نور ستارگان نديد
جز دخترک معصومي که خواب مهتاب مي ديد
کاش بيايي که با بودنت ديگر هيچ کودکي نترسد
نه از سرما
نه از گرسنگي
نه ازتنهايي
و نه....
آرامش خواهم يافت
به همين خاطر است كه من آرزو مي كنم فرشته كتابداران از كتابخانه بازديد كرده و دو برابر سه آرزوي معمولي مرا بر آورده سازد چونكه او فرشته كتابداران است و فقط آرزوهايي را كه با كتابخانه مرتبط باشند بر آورده ميكند.آرزوهايم به من كمك خواهند كرد كه اين شش مفهوم را بطور كار آمد و موثر به گروه زيادي از استفاده كنندگان كتابخانه ياد بدهم.شش آرزوي من اينها هستند:
آرزوي اول. اطلاعات رايگان نيست،ودر حقيقت بسیار گران است.
استفاده كنندگان كتابخانه به ندرت در مورد اينكه چگونه مي توانند به مواد كتابخانه اي دسترسي پيداكنند،فكر مي كنند.در حقيقت بسياري از استفاده كنندگان كتابخانه فكر مي كنند كه هر اتفاقي كه در كتابخانه مي افتد،كاملا رايگان است. من آرزو مي كنم كه با استفاده كنندگان ارتباط بر قرار كنم و به آنها بگويم كه اطلاعات نه تنها رايگان نيست بلكه در بسياري موارد خيلي هم گران هست. من آرزو مي كنم بتوانم به استفاده كنندگان كتابخانه كمك كنم كه اولا، قدر هزينه هاي زيادي كه صرف فراهم آوري مواد كتابخانه اي مي شود، را بدانند و ثانيا آنرا ارج نهند.اين هزينه ها شامل خريد مواد كتابخانه اي،هزينه ساختمان و تجهيزات و پرداخت حقوق كار مندان كتابخانه مي شود.كتابها بطور سحرآميز در روي قفسه ها ظاهر نشده اند.نويسندگان ، كتابداران، كاركنان كتابخانه و ناشران رايگان كار نمي كنند حتي پايگاهها ي داده اي مثل AGRICOLA، PubMed وERIC ممكن است استفاده از آنها براي كاربران رايگان باشد،ولي هزينه هاي آنها توسط ماليات دهندگان پرداخت مي شود.مواد كتابخانه اي گران هستند، با اين وجود بسياري از استفاده كنندگان به اينكه چطور مواد كتابخانه اي خريداري مي شوند، توجه ندارند.
استفاده كنندگان كتابخانه مي خواهند كه مقالات مستقيما به كامپيوتر آنها منتقل شوند. رسانه ها و داستانهاي علمي تخيلي اغلب اطلاعات را كه بطور سحرآميزي با فرمانهاي صوتي از كامپيوتر دريافت مي شوند را ارائه مي دهند. اما از اين نظر،كتابخانه ها متحمل هزينه هاي سنگيني مي شوند. بويژه در اين مورد” وب “علوم نمونة خوبي است. اين« وب علوم » براي بسياري از دانشمندان كه مي خواهند به آن دسترسي داشته باشند،شناخته شده است. ليكن اغلب آنها از هزينه هايي كه كتابخانه ها براي شبكه متحمل مي شوند، بي اطلاع هستند.
آرزوي دوم.پايگاههاي داده ويژگيها و كيفيتهاي منحصر بفردي دارند.
تاكنون چند بار دانشجويان به بخش مرجع مراجعه كرده و مقاله اي را به شما ارائه داده و گفته اند « من اين مقاله را از كامپيوتر پيدا كرده ام، ولي الآن نمي دانم كه از كدام كامپيوتر پيدا كرده ام»؟ تا كنون چندبار شده كه دانشجويان اطلاعات استنادها را بطور كامل ننوشته باشند تا بتوان دقيقا مدرك مورد نظر را باز يابي كرد ؟بنا براين دانشجويان بسيار زيادي هستند كه هنوز نمي دانند كه در كتابخانه سيستمهاي مختلف زيادي وجود داشته و قابل بازيابي هستند كه هر كدام از آنها متفاوت و منحصربفرد هستند. مطمئن نيستم كه آنها واقعا" چه فكر مي كنند اما گمان مي كنم آنها فكر مي كنند آنچه در كامپيوتر هست، يك نظام يكنواخت است.
من آرزو مي كنم كه بتوانم به تعداد زيادي از دانشجويان ياد بدهم تا بتوانند كيفيتهاي متمايز پايگاههاي اطلاعاتي را تشخيص دهند واينكه پايگاههاي اطلاعاتي متفاوت داراي اهداف متفاوتي هستند.AGRICOLA متفاوت از ERIC، GeoRef و Proquest است.دانشجويان نياز دارند كه چگونگي ارزيابي پايگاههاي اطلاعاتي به آنها ياد داده شود و سوالاتي را در مورد پايگاههاي اطلاعاتي بپرسند تا ياد بگيرند كه چرا آنها متمايز از يكديگرند و
آنگاه پايگاههاي اطلاعاتي مورد نظر را عاقلانه تر انتخاب كنند..اين سوالات بايد در ارتباط با موضوع پايگاههاي اطلا عاتي ؛ ايجادكنندگان پايگاه هاي اطلاعاتي، قالب مدخلها ازقبيل متن كامل، چكيده يا صرفا اطلاعات كتابشناختي، نوع مواد مثل مقالات مجلات علمي، كتابها ، نقد وبررسي ها يا نوارهاي ويدئويي و همچنين زمان تعيين شده براي دستيابي به پايگاهها باشد. چنانچه دانشجويان قادر باشند مرتبط ترين پايگاه تخصصي در ارتباط با موضوع مورد نظرشان را انتخاب كنند، اطلاعات با ارزشتر و تخصصي تري را كسب خواهند كرد.
آرزوي سوم. وب شگفت انگيز، اما محدود است.
وب يكي از بزرگترين پيشرفتها در انتقال اطلاعات از زمان اختراع چاپ مي باشد.وب شگفت انگيز،سرگرم كننده، و محدود است. من آرزو مي كنم كه بتوانم استفاده كنندگان از كتابخانه را طوري بار آورم كه بتوانند آنچه كه در وب موجود است و چگونگي ارائه آن را در يابند. من در جلسات آموزش كتابشناختي، ايدة ارزيابي وب را با استفاده از سؤالات سنتي گزارشگران روز نامه ها، مانند چه كسي،چه،كجا،كي،چطور،مطرح مي كنم.چه كسي اين وب را ايجاد كرده است و معيارهاي ساخت آن چيست؟ چرا اين وب سايت را ايجاد كرده اند؟چه موقع اين وب ايجاد شده است ؟ آخرين باري كه روز آمد شده، كي بوده است؟ آيا اين سايت در بهبودي وگسترش يك محصول يا يك نظريه نقشي داشته است؟ بالاخره آيا در اين وب اطلاعات با ارزشي يافت مي شود ؟
آرزوي اول و سوم با يكديگر مرتبط هستند.اطلاعات بسيار اندكي در وب ها واقعا رايگان هستند.ماليات دهندگان،آگهي دهندگان،يا ساير گروههاي خاص و ذي نفع هزينه سايتهاي وب را مي پردازند.من از دانشجويان مي پرسم اگر اطلاعات اينقدر با ارزش هستند،آيا آنها بطور رايگان در وب ها عرضه خواهند شد ؟خيلي بندرت پيش مي آيد كه اطلاعات سطح بالا و با ارزش بطور رايگان قابل دستيابي باشند.مقدار زيادي از اطلاعات مفيد وب ها از منابع دولتهاي مركزي و محلي از قبيل بخشهاي دانشگاهي،و بخشهاي دولتي بدست مي آيد.ماليات دهندگان از اين سايت ها پشتيباني مي كنند و هزينه بسياري از سايتهاي ديگر بوسيله آگهي دهندگان و توسعه دهندگان محصولات خا ص فراهم مي شود و گروههاي خاص ذي نفع ممكن است كه سايتهايي را براي آموزش و پشتيباني از نقطه نظرات خود ايجاد كنند.
آرزوي چهارم.فهميدن تفاوت بين مجلات عامه پسند و نشريات علمي
بندرت كسي براي دانشجويان دورة كارشناسي تفاوتهاي بين مجلات معمولي و مجلات علمي را توضيح مي دهد ولي با اين وجود اساتيد انتظار دارند كه دانشجويان تفاوت آنها را بدانند.كتابخانه هاي دانشگاهي و كتابخانه هاي عمومي ممكن است تعداد اندكي از مجلات مانند JAMA ياNew England Journal of Medicine را مشترك شوند.كتابخانه هاي دانشگاهي تعداد زيادي از مجلات تخصصي را مشترك مي شوند.اين تفاوت اساسي بين اين كتابخانه ها وكتابخانه هاي دانشگاهي بندرت به دانشجويان توضيح داده مي شود.اگردر اين مورد حدود ده دقيقه به دانشجويان توضيح داده شود،دانشجويان مي توانند ياد بگيرند كه اين نوع مواد را تشخيص دهند وبدانند كه چرا آنها متفاوت هستند.من در كلاسها سعي مي كنم كه به دانشجويان ياد بدهم كه مقالات مجلات علمي نوشته مي شوند تا پژوهشهاي گوناگون زيادي را براي آيندگان ثبت كنند وپژوهشگراني كه افكار اصلي و دست اول و تحقيقات علمي توليد مي كنند نويسندگان مقالات آن هستند.
به هر حال تعداد بسيار اندكي از دانشجويان از اين توضيحات و دلايلي كه چرا مجلات علمي بسيار مهم بوده و با ارزش تر از مجلات معمولي در هنگام جستجوي گزارشهاي تحقيقاتي تخصصي هستند، آگاه مي شوند.
آرزوي پنجم. تما مي موتورهاي جستجو اصولي دارند كه تعيين مي كنند چه چيزي بازيابي شده است.
اگر چه بيش از دوازده سال است كه پايگاههاي اطلاعاتي براي جستجو در دسترس كاربران بوده است ولي تعداد اندكي از دانشجويان تكنيكهاي پيشرفتة جستجو را ياد گرفته اند.بسياري از دانشجويان هنوز هم چيزي را در كادر جستجو نوشته واجازه مي دهند كه عمل جستجو آغاز شود و بعد اولين ركورد بازيابي شده را انتخاب مي كنند بدون توجه به اين كه ركورد بازيابي شده با موضوعي كه بايد در مورد آن تحقيق بكنند، ارتباطي داشته باشد.يادگيري بعضي تكنيكها مانند استفاده از عملگرهاي بولي، محدود كردن جستجو به عناوين، كوتاه سازي واژه ها مي توانندبطور جدي باعث افزايش يا كاهش نتايج جستجو شود.اما دانشجويان اندكي در حين جستجو از اين تكنيكها استفاده مي كنند.صرف وقت براي ياد گيري اصول جستجوي پايگاههاي اطلاعاتي يا استفاده از موتورهاي جستجوي وب مي تواند كارآيي دانشجويان را هنگامي كه با يك منبع الكترونيكي كار ميكنند،افزايش دهد.
آرزوي ششم.قدر داني از حجم و تنوع اطلاعات موجود
بارها شده است كه دانشجويي به كتابخانه مراجعه مي كند ومي گويد”من دانشجوي ارشد هستم و اين اولين باراست كه از كتابخانه استفاده مي كنم“. من مي خواهم با گفتن اين جمله جواب اين دانشجو را بدهم كه« آه، كودك بينوا ! شما استفادة يكي از بهترين منابع دنيا را از دست داده اي، شما ميليونها كتاب،مجلا ت معمولي ومجلا ت علمي و صدها پايگاه اطلاعاتي در دسترس داري،ومنابع عظيمي كه بر روي وب ها وجود دارند ولي اهميّت آنها را نمي داني». فلسفة آموزشي من اين است كه يكي از مهمترين مهارتهايي كه دانشجويان مي توانند در دانشگاه ياد بگيرند، توانايي پيدا كردن اطلاعات توسط خود شان است، و وظيفة من كمك به آنها در يادگيري اين مهارتهاست است.اين مسئله مرا ناراحت ميكند وقتي كه مي بينم دانشجويان فايدهء يكي از بزرگترين منابع اطّلاعاتي ودانش خود را نمي دانندكه اين منبع بزرگ همان كتابخانه دانشگاه است. آرزو مي كنم كه اي كاش تكنيكهاي بهتري براي جذب دانشجويان به كتابخانه بطورفيزيكي يا الكترونيكي در اختيار داشتم ومنابع شگفت انگيز زيادي كه در كتابخانه موجود هستند را به آنها معرفي مي كردم.
نوشتة:كتي فسيماير
ترجمه : علی مرادمند
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت:« عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.»
لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد!؟
خدا گفت:« آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.» و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورداما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود!
در مواقع بسیار ضروری یا اضطراری ، تلفن موبایل یا سلولی تان میتواند بعنوان یک نجات دهندهء زندگی یا یک عمل نماید. مواردی را که قادر خواهید بود با تلفن همراه یا سلولی تان انجام دهید، در ذیل ذکر گردیده اند:
الف - گرفتن شماره 112 با موبایلتان
اگر متوجه شدید که خارج از شبکه سرویس دهنده یا اپراتور مورد استفاده تان هستید و با یک حالت اضطراری یا اورژانس روبرو شده اید، شماره 112 را شماره گیری نمایید. تلفن همراه یا موبایل تان برای پیدا نمودن هرشبکه موجود جهت برقرار نمودن تماس، جستجو می نماید. جالب است بدانید که اگر صفحه کلید تلفن همراهتان قفل باشد باز هم قادر به گرفتن این شماره خواهید بود .
ب - آیا کلیدهایتان را در اتومبیل قفل شده تان جا گذاشتید؟
آیا اتومبیل تان دارای وسیله فعال شونده از راه دور یا ریموت (Remote) جهت باز کردن قفل ها میباشد؟ این موضوع ممکن است روزی بدردتان خورده و مفید واقع شود. یک دلیل خوب جهت داشتن یک تلفن همراه اینست که اگر شما کلیدهایتان را در اتومبیل تان با درهای قفل شده جا گذاشته باشید و کلیدهای زاپاس در خانه تان باشد با تلفن همراه شخص ساکن در خانه تان با استفاده از تلفن همراه خودتان تماس بگیرید. تلفن همراه تان را در حدود یک فوت (48/30 سانتیمتر) نزدیک در اتومبیل تان نگه داشته و از شخص مستقر در خانه بخواهید همزمان با اینکه کنترل از راه دور یا ریموت باز کردن درب اتومبیل شما را نزدیک تلفن همراهش نگاه داشته، دگمهء Unlock (باز کردن قفل درب اتومبیل تان) را فشار دهد. سپس قفل درب های اتومبیل شما باز خواهد شد. و از اینکه شخصی مجبور به آوردن دستگاه ریموت قفل اتومبیل شما شود، جلوگیری خواهد شد. در این حالت، فاصله هیچ مشکلی را بوجود نمی آورد . و شما میتوانید صدها مایل دورتر از خانه تان باشید. اگر بتوانید به شخصی که دارای "ریموت – Remote " دیگر اتومبیل تان می باشد، دسترسی پیدا کرده قادر خواهید بود از این طریق درب های قفل شده اتومبیلتان را باز نمایید. (* ناشر این مطلب اضافه مینماید که این مورد خوب کار کرده و مشکلی ندارد! او این مسئله را امتحان نموده و توانسته دربهای قفل شده اتومبیلش را از طریق یک تلفن همراه یا موبایل باز نماید.*)
ج - مقدار شارژ مخفی تلفنهای همراه: تصور کنید که شارژ باتری تلفن همرا تان بسیار کم میباشد، و شما در انتظار یک تلفن مهم میباشید و شارژرتان نیز همراه تان نیست. تجهیزات نوکیا با یک ویژگی ، " شارژ رزرو شده "، به بازار ارائه میشوند؟؟.
جهت فعال نمودن این ویژگی کلیدهای #*337۰را به ترتیب از چپ به راست بر روی صفحه کلید موبایلتان فشار دهید و تلفن همراهتان کارش را با شارژرزرو شده اش مجددا"شروع خواهد نمود و سپس 50%افزایش انرژی (شارژ)درباتری اش را نشان خواهد داد.
د - چگونه تلفن همراه سرقت شده تان را غیر قابل استفاده نمایید؟
برای اینکه شماره سریال تلفن همراه تان را چک نمایید، کاراکترهای زیر را به ترتیب از چپ به راست از طریق صفحه کلید تلفن همراه تان وارد نمایید: *#06# . پس از وارد نمودن کاراکترهای بالا، یک کد دیجیتالی 15 رقمی بر روی صفحه نماش تلفن همراهتان ظاهر میشود. این شماره 15 رقمی برای گوشی شما منحصر بفرد می باشد. این شماره را یادداشت و در مکان امنی نگاهداری و حفظ نمایید. زمانیکه تلفن همراهتان سرقت شد، میتوانید به فراهم کننده خدمات یا اپراتور تلفن همراه تان تلفن زده و به آنها این کد 15 رقمی شماره سریال تلفن همراه تان را بدهید. اپراتورتان سپس قادر خواهد بود که گوشی سرقت شده را مسدود و غیر قابل استفاده نماید و از اینرو حتی اگر سارق سیم کارت درون تلفن همراه تان را نیز عوض نماید، تلفن همراه تان کاملا" غیر قابل استفاده خواهد بود.احتمالا" تلفن همراه سرقت شده تان را مجددا" پس نخواهید گرفت، اما حداقل مطمئن خواهید شد که هر شخصی آن را سرقت نموده قادر به استفاده و یا فروش آن نخواهد بود. اگر موارد ذکر شده در بالا را انجام دهید، دیگر دلیلی برای سرقت تلفنهای همراه وجود نخواهد داشت.
پانوشت: از همه دوستانی که وبلاگم سر می زنندُ متشکرم و شرمنده ام که زود به زود آپ نمی کنم!![]()
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .
و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!
… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :
زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.
وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند
ممکن است در خودش بوجود آید
هیچ فکر کردین که اگر زنده یاد آقا فریدون خان مشیری میخواست اون شعرمعروف و محبوب « بی تو مهتاب شبی….» رو امروزه بگه ،چطوری میگفت؟
بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم
Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آریا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
……….
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت
Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
……….
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم!
متن پایین رو دوره دانشجویی با بچه های کلاس خودمان درست کردیم! دانشکده ما یه بوفه داشت که محل خرید همه دانشجویان از همه نوعشون بود و همه چی در این بوفه پیدا می شد! یادش بخیر
سيگار و منت
بي تو مهتاب شبي باز از آن بوفه گذشتم،
پي يك نخ سيگار همه جا رفتم و گشتم،
دم به دم منت اين و آن كشيدم،
ليك هر لحظه جواب نه شنيدم،
يادم آمد چند شبي بود خماري مي كشيدم،
با يك بيژامه ي پاره جلوي بوفه نشستم،
دختري آمد و انداخت دو سكه كف دستم،
غرق در رؤيا يك نخ سيگار خريدم،
آن وقت كه به معشوق رسيدم،
با ولع فيلترٌ ايكي ثانيه مكيدم،
دود آن را به درون سينه ام كشيدم،
آمد و مشتي غلام گفت چرا اينجا نشستي،
مگه تزريقي هستي- از قيافت معلومه كه سيخي هستي
نكنه نوجه ي داود جيغي هستي
و سخن هاي دگر هم- ياد من رفته آن دادوهوارها ي دگر هم
بعد از اين بنده نگردم پي سيگار دگر هم، بي تو اما به حالي با از آن بوفه گذشتم!
دو سه روزی می خوام برم مسافرت! البته اسمش رو مسافرت نمی شه گذاشت! داریم می ریم دانشگاه تا هم مدرکهای لیسانسمون رو بگیریم و بیاریم بذاریم سر کوزه آبش رو بخوریم و حالش رو ببریم و هم یک دیداری با دوستان تازه کنیم و حال و هوایی عوض کنیم!