تبليغاتX
اطلاع رسانی: دستنوشته های یک کتابدار

ملا نصرالدین و دانشگاه تربیت معلم آذربایجان

ملا نصرالدین آن هنگام که از نماز شب فارغ شد، بخواب رفت و دید مردی به سوی او می آید. پرسید تو کیستی؟ مرد جواب داد به تو ربطی ندارد من کیستم. فقط به دانشگاه تربیت معلم آذربایجان واقع در 35 کیلومتری جاده تبریز – مراغه برو و نسخه خطی قدیمی را که اجداد من نسل در نسل به دنبال آن هستند، پیدا کن. ملا وقتی از خواب برخاست، ماجرا را به همسرش باز گفت. قرار شد کوله بارش را ببندد و سفر را شروع کند، بعد از مشقت های فراوان به دانشگاه رسید. آسوده خاطر قدم بر خاک دانشگاه گذاشت و نمی دانست چند قدم جلوتر نام اجدادش را هم میپرسند. مردی درشت هیکل، چهارشانه و مقتدر( که دربان جهنم هم نشانی چون او ندارد) به سویش آمد و یقه اش را گرفت و گفت: هان مردک چه میکنی؟ با چه اجازه ای به اینجا آمدی؟ ملا افسرده و دل شکسته، وقتی تأثیر تکنولوژی را در انحطاط اخلاقی بشر امروز دید. گوشه ای نشست و گفت: بارخدایا اجدادمن ، شب و روزشان را در خدمت تو و تحصیل علم بوده و من دنباله آنان هستم حال چگونه از این مانع بگذرم. باید نسخه خطی را پیدا کنم، ناگهان آرزویش بر آورده شد و چون آن مرد درشت اندام گرسنگی بر او غالب شد، پستش را رها کرده و رفت. ملا سریع از خطر گذشت و کویری دید که ابتدایش مشت های آهنین در دهان می کوبیدند و انتهایش خدا می داند. با خودش گفت: کاش خرم را آورده بودم، حال چگونه تا کتابخانه بزرگ دانشگاه بروم؟ دختری را دید، خسته و عرق کنان از دور می آمد، ملا گفت: پدر جان سلام اینجا مرکبی نیست تا مرا به سویی دیگر ببرد؟ دختر خنده ای زد و گفت: آنچه تو در این ثانیه می جویی ما سالها جستیم و نیافتیم. ملا کمی فکر کرد و به حال خویش تأسف خورد. خلاصه ساعت ها گذشت و او در مقابل خود ساختمانی دید وارد آن شد، اما در خوابهایش هم چنین چیزی ندیده بود. از هر راهی که می رفت، دوباره سرجای اولش بود. به هر طریقی بود، گیج و مات خودش را به بخش امانت رساند و خدا را شاکر شد. مردی را در مقابل خود دید، افسرده و خسته که پلکهایش دقایقی برهم قرار می گرفت و گوئی دوباره باز می شد. به آرامی گفت: آقا من کتابی می خواهم، اما خبری نشد. باز تکرار کرد، ولی متصدی کتابخانه که گوئی شب ها دچار بی خوابی می شود، به خوابی فرو رفته بود. ملا با خودش گفت: شاید اگر من هم مثل او هر روز این همه راه را طی می کردم، در این لحظه خوابم می گرفت، از دور لابلای قفسه کتابها زنی را دید، صدایش زد و ماجرای خود با او باز گفت. زن ها، آه! وقایع طبیعی را سخت می پذیرند.حال ملا از رؤیایش را که در خواب دیده بود به او باز می گفت؛ زن نگاهی به ملا کرد و گفت: " مفقود است!" ملا این مفقود بودن را درک نکرد وگفت: چه می گویید. بیچاره ملا نمی دانست مفقود بودن چه معنایی دارد ( واژه ای که حداقل هر دانشجو روزی چند بار از متصدی کتابخانه نوش جان می کند) ملا با خود گفت: پس خواب من چه معنایی داشته، گفت: بگذارید خود کتابخانه تان را ببینم، زن فریاد بر آورد که اینجا منطقه حفاظت شده است؛ تا رئیس را خبر نکردم از اینجا برو. و این گونه جسد بی جان ملا را از کتابخانه بیرون انداختند. ملا تصمیم گرفت از همان راهی که آمده بود باز گردد. در راه به دو راهی برخورد که یک راهش تداعی گر گنبد نیمه جان مسجد بود و راه دیگرش به ناکجا آباد می رسید. تشنه بود و دنبال آب می گشت، تا اینکه از حال رفت و صحنه کربلا را مجسم کرد که آن جا آب نبود و نمی شد خورد و اینجا آب هست و نمی شود خورد. تصمیم گرفت رئیس دانشگاه را پیدا کرده و ماجرای خود با او باز گوید اما گویی او ستاره سهیلی شده بود، در دل آسمانی بزرگ، با خودش گفت: بهتر است، بخت خویش از این بدتر نکنم. به دیار خویش باز گردم و هوایی تازه استنشاق کنم، که این کویر بماند برای خودشان، ما هم برای خودمان سرزمینی داریم. غرق در این افکار ناگهان احساس کرد پاچه شلوارش را کسی گرفته، آه خدای من سگ ها بودند. او را غریب یافته و تقاضای غذا داشتند، اما گوشت های با کیفیت دانشگاه کجا و تکه نان ملا کجا! با خودش گفت: آن زن راست می گفت، اینجا منطقه حفاظت شده است. در حالی که این شعر را زمزمه می کرد به دیار خویش بازگشت:

دلم گریان و پراندوه به حال خسته خویش                                               ندیدم بدتر از اینجا به عمر شصت و اند خویش

برگرفته از نشریه روزهای دانشگاه شماره سوم دانشگاه تربیت معلم آذربایجان

اما از ماجرای سگ ها من خود خاطره ها دارم! صبح روز سرد زمستان  ما از خوابگاه به سمت دانشکده روان بودیم، سر پایینی خیابان به سمت دانشکده! همیشه سگ ها رو می دیدیم، اما اون روز ما عجله داشتیم و دیر کرده بودیم! نصف راه را رفته بودیم که یه دفعه یه سگ اومد سمتمون و حالا دوستام شروع کردند به دویدن و حالا ندو کی بدو و سگ هم دنبال ما! من که می دونستم وقتی سگی به آدم حمله می کنه نباید فرار کرد و اگه بی تحرک بی ایستی بر می گرده! به دوستام التماس که ندویید ما که به پای این سگ حار نمی رسیم! گرفتم از دست یکی از دوستام و نگهش داشتم و وایسادیم، سگ اومد و یه دور اطرافمون زد و رفت! تعریف از خودم نباشه ولی از سگ تا اون موقع نترسیده بودم که اون روز ترسیدم! و بعد ها ترسیدم و ....

شاید بگید چرا بعد فارغ التحصیلی داری این خاطرات رو می نویسی ولی من فارغ التحصیل شدم و با خودم از اونجا دردها آوردم و اون موقع صدایمان به جایی نرسید، الان می نویسم شاید یه مسئولی یه کسی از این وبلاگ دیدن کنه! شاید صدای دانشجویان اونجا رو بتونم به گوش کسی برسونم! دانشجویان اون دانشگاه به نظرم مظلوم ترین بودن! من که حالا بومی بودم، دلم می سوزه به حال اونایی که از دورها می اومدند و اون همه زجر رو تحمل می کردند!

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:37 توسط ربابه مداحي |

سلام

چند وقتی است که مریض احوالم، هرچه بیشتر آزمایش می دادم کمتر به نتیجه می رسیدم، تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستانم به دکترم پیشنهاد کردم، یک سونوگرافی برایم بنویسد! وقتی سونوگرافی کردم، فهمیدم سنگ کلیه دارم! برایم کمی تعجب آور بود ولی دوراز انتظار نبود! زیرا آب آشامیدنی دانشگاه تربیت معلم آذربایجان اصلا مناسب نبود و سرشار ازاملاح بود! حتی وقتی آب را می جوشاندیم نیز، باز مقداری روغن روی آن می ایستاد و مقدار زیادی از املاح ته نشین و بسیاری نیز مسلما در داخل آب می ماندند! هر چه طی آن 4 سال اعتراض کردیم به نتیجه ای نرسید! مسئولان ادعا می کردند که این آب آشامیدنی مردم شهر آذرشهر است که به دانشگاه نیز می آید، دانشگاه حدود 5 کیلومتری از آذرشهر یکی از شهرستان های تبریز فاصله داشت! همیشه در دانشگاه زمزمه هایی به گوش می رسید که برای آب آشامیدنی اساتید و کارمندان از بیرون آب مناسب در گالن ها تهیه می شود! ما که هرگز نفهیمدیم راست است یا دروغ! اما این تحفه که مرا الان ناراحت می کند، تحفه آن دانشگاه و آن آب آشامیدنی است! همیشه تعجب می کردم چرا فضای سبز دانشگاه آنقدر زیباست، ولی اکنون می فهمم به خاطر پر املاحی آبی بود که به پای آنها ریخته می شد!

همیشه بعد خوردن آب آنجا احساس سیری می کردیم، زیرا پر املاح بود! هرچه سعی می کردیم آب نخوریم نمی شد، خرید آب معدنی برای دانشجو به صرفه نبود و مجبور بودیم آب آنجا را بخوریم! خوردن آن آب هم عاقبتش می شه ، عاقبت من که 1ماهه دارم انواع قرص می خورم، چون هرگز فکر نمی کردم سنگ کلیه داشته باشم، وقتی دکتر ازم می پرسید سابقه سنگ کلیه ندارم، می گفتم نه! ولی باید یادم می افتاد که 4 سال از آب آنجا خوردم!

همیشه به شوخی با بچه ها می گفتیم که وقتی از اینجا فارغ التحصیل شدیم باید بریم یک چکاب کامل بشیم، و من الان دقیقا یک چکاب کامل شدم! به هر حال به همه دوستان در دانشگاه تربیت معلم آذربایجان توصیه می کنم، سعی کنند از آب دانشگاه استفاده نکنند و تا حد امکان آب را بجوشانند، چون مسلما کمی آب سبکتر می شود!

 

راستی چند روزه دیگه تولد دوسالگی وبلاگمه! باید براش یه تولد حسابی بگیرم ولی نمی تونم و از این بابت ازش شرمنده ام! بیست و یکم شهریور می شه دو سال تمام! تولدش رو تبریک می گم!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:27 توسط ربابه مداحي |

سلام به دوستان

تا آنجا خاطراتم رو گفتم که من کتابداری دانشگاه تربیت معلم آذربایجان قبول شدم! روزی که با دوستم رفتم کافی نت، خیلی خوشحال شده بودم ولی وقتی دیدم چه رشته ای قبول شدم همه شوق و ذوقم خوابید! روز ثبت نام رسید! به ما گفته بودند بیرون شهر تبریزه، نه 40 کیلومتر فاصله با تبریز! نمی دونید سوار تاکسی شده بودیم، هرچی می گذشت من ناامیدتر می شدم! دیگه به جایی رسید که چشم هام رو بستم و خودم رو سپردم به خدا! جالبیش اینجا بود که راننده تاکسی هم با اینکه مال اون محل بود ولی محل دقیق دانشگاه رو بلد نبود! خواهرم از پارچه خیر مقدم دانشگاه رو شناخت! وقتی پیاده شدیم! دو تا ساختمان با یک مسجد بیشتر از بقیه ساختمان ها جلب نظر می کرد، بعدها فهمیدم یکی از اون ها دانشکده فنی و پایه و دیگری دانشکده ادبیات و الهیات و علوم تربیتی بود! و خوابگاه ها و سلف سرویس و مسجد! البته ساختمان های دیگری در حال ساخت بود که بعدا هویتشون برام روشن شد! ثبت نام د ردانشکده ادبیات بود، در ثبت نام زیاد اذیت نشدم چون صبح زود رفته بودم، اما اون روز رفتار مدیرگروهمون خیلی برام جالب اومد خیلی صمیمی برخورد کرد! که بعدها صمیمی تر هم شد! بالاخره هفته بعدش رفتم دانشگاه یعنی بابام برد دانشگاه! حالا یه خاطره هم دارم و اون اینکه ما رفتیم وسایلم رو گذاشتیم خوابگاه و وقتی اومدیم دانشگاه من به بابام گفتم تو دیگه برای چی بیایی دانشگاه علاف شی من می خوام برم سر کلاس و بابام رو راه انداختم برگشت وقتی بابام رفت تازه یادم افتاد که از بابام پول نگرفتم و اگه صبحش چند تومانی مامانم بهم نداده بود و پس انداز خودم نبود واقعا نمیدونم من چی کار می کردم؟ بیچاره بابام هم رسیده بود خونه یادش افتاده بود! عصرش که زنگ زدم گفت برات پول بفرستم گفتم نه بابا دارم فکر کنم فعلا کافیه من که آخر هفته می آم خونه! آخه دانشگاه فقط حدود دوساعت اگه سر راست می رفتم و ماشین گیرم می آومد با خونه مون فاصله داشت، که معمولا من سه چهار ساعت تو راه بودم! جلسه اول جامعه شناسی داشتیم با دکتر کامران صداقت، چقدر بهمون روحیه داد از آینده و بازار کارش و موقعیت اجتماعی اش و ادامه تحصیلش، اما برای من هیچ کدوم اینها مهم نبود چون یه رشته بیشتر دروس حفظی بود! بهر حال روزها می گذشت و من نا امید تر می شدم! سر کلاس ها می خوابیدم، رمان می خوندم، بیرون انداخته می شدم و هزار تا اتفاق دیگه! کتابداری دانشگاه تبریز بعد این قبول شده بودم ولی انتقالی قبولم نکردند برم! دانشگاه شیراز و مشهدم کتابداری قبول شده بودم و رشته های مورد علاقه ام بعد این انتخابم! من 1 انتخاب رشته افتضاح کردم، چون 1 سال پشت کنکور مونده بودم از ترسم به کسی اجازه دخالت ندادم و پیش هیچ مشاوری نرفتم و عاقبتم شده بود این!تصمیم گرفته بودم برم رشته های مورد علاقه ام اما گفتند دوترم باید بخونم! نشستم فکر کردم ودیدم 1 لیسانس برای من 6 سال از بهترین روزهام رو هزینه بر می داشت، 1سال پشت کنکور مونده بودم، 1سال اینجوری تلف می کردم، 4 سال هم باید رشته مورد علاقه ام رو می خوندم! نه این همه هزینه برای لیسانس ارزش نداشت! چه گریه ها که نکردم ولی چه فایده که خود کرده را تدبیر نیست!  راستی نگفتم در گروهی که اولین ورودی های کتابداری اش با نام جاده صاف کن ها بودیم، درس خوندم.

 یه استاد جدید در ترم سه برام اومد. یه روز سر کلاس گفت اگه به نظرتون چیز تازه ای یاد نمی گیرید، وقتتون رو تلف نکنید بذارید و برید. حرف دل من رو گفته بود، آخه این درس ها به نظرمن ارزش گوش کردن نداشت چه برسه بخوام چیز تازه ای یاد بگیرم! اون روز گریه ها کردم، با استادم خیلی حرف زدم، گفت کمکم می کنه یه تصمیم درست بگیرم بمونم و ادامه بدم یا برم! ادامه تحصیل اینگونه برام ارزشی نداشت، مثل ترک تحصیل بود وقتی چیزی نمی فهمیدم و چرا خودم را ناراحت می کردم، رفتن بهتر نبود! ولی موندم و کمکم کرد! تشویقم کرد یه تحقیق بکنم یه تحقیق که زندگیم رو تغییر بدم! کتابداری همچین رشته بدی هم نبود در اون می شد خیلی ساده رشد کرد. خیلی ساده می شد حتی از اساتیدتان هم جلو بزنید چون یه رشته جوان بود در ایران! با نامش و خیلی چیزهای دیگه اش مشکلی نداشتم. تنها مشکلم همیشه مورد تمسخر قرار گرفتنم توسط خود همکلاسی هام و بعضی از اساتیدم بود، چون کارهام همیشه بزرگتر از سطح کارشناسی بودند ولی هرگز اهمیت ندادم و تلاشم رو کردم تا موفق بشم! نمی گم موفق شدم ولی یاد گرفتم کتابداری خیلی چیزهای ناکشف شده داره که حتی گاهی استادهایت از انها بی خبرند! یاد گرفتم هر واحد درسی که برامون ارائه می شد کنارش یه مقاله و پژوهش کوچک بکنم.

به هر حال روزها بد و خوب گذشت خاطرات خوبم داشت، بدم داشت! گیردادن های مدیرگروهم هیچ وقت در کلاس یادم نمی ره! یه خاطره جالب دارم! ترم آخر بودیم، کلاس طراحی شبکه های وب داشتیم! باید سر کلاس سیم و سیم چین و از این جور چیزا می بردیم، البته استادمون قبلا بهمون داده بود! ما گروه سه نفری بودیم که اون جلسه قرار بود یکی از بچه ها وسایل رو بیاره، اما فراموش کرده بود! رفتیم سر کلاس استاد اومد حضور غیاب کرد و گفت وسایل رو دربیارین کار کنیم، بعد دید ما وسایل نیاوردیم گفت اونایی که وسایل نیاوردند محترمانه برن بیرون! اما منظورش بیرون رفتن از کلاس نبود، یعنی اصلا منظوری نداشت! خوشش می اومد بچه ها رو اذیت کنه، ما هم عادت کرده بودیم اما اون روز من اصلا حوصله نداشتم و وقتی استادم اون جوری گفت تصمیم گرفتم برم! استاد یه لحظه از کلاس رفت بیرون، منم به دوستام گفتم بریم! رفتیم خوابگاه گرفتیم راحت خوابیدیم! بیچاره وقتی برگشته بود کلاس و دیده بود جا تره و بچه نیست خیلی ناراحت شده بود، من خیلی از این کارا می کردم، پشت سرم گفته بود اون دوتا جربزه این کار رو نداشتند همه این ها سر زیر اون مداحیه، راست می گفت من آدم شری بودم و بعدشم گفته بود آخه من منظوری نداشتم واز این حرفا تا دوجلسه سر کلاسش نرفتم و بعدشم که رفتم اون گیردادن هاش رو ادامه داد تا جلسه آخر که از هم حلالیت گرفتیم! مدیر گروهمون رو خیلی اذیت کرده بودم! یه بارم سر کلاس اون نرفتم عوضش رفتم پیش اون یکی استادم که اشکالات تحقیقم رو رفع کنیم، نمی دونید چی شد؟ مدیر گروهمون وسط کلاس اومد پیش این استادم انگار می دونست من اونجام!! چشمتون روز بد نبینه  از خجالت می خواستم آب شم برم زمین! ولی خداییش مدیر گروهمون به رویم نیاورد که چی کار کردم، هرگز و هرگز! بگم چرا این کارها رو با مدیر گروهمون می کردم؟ چون که همیشه 1 چیز رو صدبار سرکلاس ها می گفت و این با روحیه من سازگار نبود! البته 1 چیزای دیگه هم بود، فکر نکنم گفته شدنشون درست باشه!! به هر حال اون که حلالم کرد!

و بعد همه این ماجراها الان من یک کتابدارم با کلی آرزو ونقشه برای آینده، با کلی حسرت جامانده از روزهای خوش! همیشه فکر می کردم همین که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم کار پیدا می کنم ولی الان تقریبا 6 ماه می گذره و من هیچ کاری پیدا نکردم و خیلی خیلی نا امیدم! دوستم می گه باید ارشد قبول شم اما با کدام روحیه من ارشد بخونم! می ترسم وقتی ارشد رو هم تموم کردم مثل الان باشه! واقعا پوچی و بی هدفی سراسر زندگیم داد می زنه! هزاران بار چیزایی رو که بلدم از مشاوره ها و دیدگاه های مثبت به خودم دیکته می کنم ولی دیگه هیچ کدومشون تأثیر نمی ذاره! دوستان خسته ام! نمی دونم راه رو اشتباهی رفتم یا مشکل از خودمه! اما حس نمی کنم که در انتخاب کتابداری اشتباه کرده باشم، من این حس رو ندارم! چون همون قدر که ریاضی رو دوست داشتم، کتابداری رو هم همون قدر دوست دارم! برای ریاضی هیچ زحمتی نکشیدم! اما در کتابداری خیلی زحمت کشیدم به خاطرش مسخره شدم و دم نیاوردم! به خاطرش.....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:34 توسط ربابه مداحي |