تبليغاتX
اطلاع رسانی: دستنوشته های یک کتابدار
دوستان گرامي  با سلام و احترام
پيغامي از سوي سركار خانم نوش آفرين انصاري براي كتابداران ساكن شهر كرمان دارم.
مجتمع خيريه صنعتي زاده واقع در شهر كرمان كه از قديمي ترين موسسات خيريه در كرمان محسوب مي شود، مايل است بخش هاي مربوط به كتابخانه و ترويج كتابخواني را گسترش دهد  و در اين راستا نيازمند ياري و تخصص عزيزان كتابدار است. دوستاني كه مايل به همكاري در اين زمينه هستند لطفن از طريق رايانه به خانم انصاري اطلاع دهند:
اين هم آدرس رايانامه ايشان:
 
ansari.noushin@yahoo.com
 
رونوشت به تمامي وبلاگ هاي گروهي و شخصي كتابداري و وب سايت انجمن
 
با احترام
رويا مكتبي

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:33 توسط ربابه مداحي |

فردا چهارشنبه ۲۳شهریورماه سال ۱۳۸۴ است و نتایج نهایی کنکور سراسری رو می دهند. نمی دانم چه انتظارم را می کشد. فقط از خدا می خواهم که جواب زحمت هایم را دهد. از خدا می خوام پاسخگویم باشد. پاسخگوی خانواده و پدر و مادرم و همه و همه...وای نمی دانم صبح چه انتظارم را می کشد. فقط از خدا می خواهم یاریم نماید تا بر آنچه که انتظارم را می کشد صبور باشم... چه شکست دوباره و چه پیروزی!!!! چه یاس و چه امید!!!!فقط اوست که به همه آگاه است. من در کمال نادانی می نویسم ولی او در کمال دانایی می بیند! پس یاریم بنما ای یاری کننده(خدا). یارم بنما که از پس مشکلات برآیم از پس مشکلات عظیم!

۲۳ شهریور: سپاس سپاس تو ای بهترین(خدا). نمی دانم چگونه سپاسگذار تو باشم. سپاس گذار لطفهایت! خدایا باز هم شکر. شکر که مرا بی نصیب نگذاشتی!خدایا خداوندا تو را هزار مرتبه شکر!!!!

در اوایل مهرماه سال ۸۴ بعد اینکه به کتابداری رفته بودم! نوشته هایم خطاب به یکی از دوستان صمیمی ام بود که از او درخوست همدلی و کمک می کردم!!!!!!!!

بگو چرا به این رشته آمدم. بگو جواب فردایم را که خواهد داد. بگو جواب بدبختی های آینده ام را که باید بدهد!!!!!بگو من که ریاضی را کنار گذاشتم جواب دلم را چه باید بدهم. اشتباه پشت اشتباه! نمی دانم چه کنم؟ بمانم و بسوزم و بسازم یا برگردم و طور دیگر بسوزم!!! نمی دانم نمی دانم تو را هم نمی بینم!!! همه می گویند خدایت را شکر کن که دانشگاه قبول شدی ولی نمی دانم و نمی توانم خوشحال باشم.  نمی توانم باور کن نمی توانم خودم را راضی کنم. بگو چه کنم؟ وای ریاضی ریاضی ریاضی. ریاضی یعنی سختی!!!! ولی چقدر سختی؟ چقدر؟ یعنی اثبات. یعنی منطق ولی پس با چه منطقی من باید این محیط را تحمل کنم.فکر نمی کردم این قدر بی تحمل باشم. این قدر بی جنبه باشم. فکر می کردم می توانم هر رشته ای قبول شوم ادامه دهم! ولی باور کن که عرض این دوهفته به اندازه تمام عمرم پشیمانم.بغض گلویم را بسته ولی شکسته نمی شود. هرچه می خواهم اشک بریزم نمی توانم شاید از هم خوابگاهی هایم خجالت می کشم. شاید می ترسم آنها را هم ناامید کنم. ولی باید بسوزم. این سوختن عذابم می دهد. این که به تنهایی باید با اینجا کنار بیایم. اینکه باید قبول کنم که باید کتابداری بخوانم! و ریاضی را برای همیشه فراموش کنم.نمی دانی در این بیابان برهوت دلم چقدر می پوسد! یک اتوبوس به دانشکده می برد و اتوبوس دیگر به خوابگاه برمی گرداند!

امروز ۲۵ مهرماه سال ۸۸ در حالی که قفسه کتابخانه ام را مرتب می کردم چشمم به دفتر خاطراتم افتاد! خاطرات آنروزها...! مطالب بالا را عینا از دفتر خاطراتم نوشته ام بدون هیچ تلخیص و اقتباسی! برایم خیلی تعجب آور بود که بعد درست ۴ سال چقدر دیدگاهم عوض شده! آنروز ها فکر فرار بودم و امروز فکر ادامه تحصیل در کتابداری! فکر این که امسال باید سعی کنم حتما ارشد کتابداری قبول شوم! خدا رو شکر می کنم که خودش کمکم کرد که به شناخت درستی از کتابداری برسم و نگذاشت که اشتباه کنم و از این رشته بروم! خوشحالم خیلی خیلی خوشحال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:46 توسط ربابه مداحي |

.دوستان گلم سلام
تا حالا نسبتا کم کار بودیم چون اطلاع رسانی خاصی نداشتیم.اما با شروع
فعالیتهای جدید ادکا  کار ما هم شروع میشه.میخوام حسابی گل بکاریم ،برای
اینکه ثابت کنیم کمیته فعالی داریم میخوام این مطلب رو به نحو احسن اطلاع
رسانی کنین.حتما در اولین فرصت رو وبلاگاتون قرار بدین.ممنون میشم.
لطفا آدرس لینک خود را نیز به گروه ارسال نمایید.



فراخوان سومين همايش سراسري ادكا با همكاري انجمن علمي دانشجويي دانشگاه
شيراز

http://www.adka.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:3 توسط ربابه مداحي |

سلام دوستان

داشتم بعد مدت ها تقويم هام رو نگاه مي كردم و يادداشت ها و خاطراتش رو مي خوندم كه توشون نوشتم! يه خاطره جالب در دي ماه 86 برام افتاده كه اون روزا به خاطرش خيلي خيلي گريه كردم! 30 اذرماه من و پدرم به تهران رفتيم خونه برادرم و خواهرم و عمه ام! و از اونجا مشهد رفتيم!يه سه هفته اي فرجه براي امتحانات ترم 5 داشتم كه تصميم گرفته بودم دو هفته اش رو خوش بگذرونم و يه هفته اش رو درس بخونم! حسابي داشتم اون دو هفته رو پيش خانواده ام در تهران و مشهد خوش مي گذروندم! خيلي خيلي خوش گذشت! 16 دي مي خواستيم بر گرديم كه برف سختي اومد! فكر كنم يادتون باشه ! اون سال خيلي خيلي برف باريد! برف باريد و راهها بسته شد! راههاي زميني بسته بود! راههاي هوايي هم كه كلا تعطيل بود! و قطار نمي رفت و ا گه هم روزي مي رفت بليطش گير نمي اومد! خدايا چقدر  گريه كردم! 19 ام به استادم آقاي مرادمند زنگ زدم! گفت بهتره به آموزش زنگ بزنم و با اونا صحبت كنم! آموزش گفت اكه مدرك داشته باشي مسافرت بودي و راهها بسته بوده يا حذف مي كنيم و يا ا گه چند نفري باشيد كه به امتحان نرسيده باشيد دوباره ازتون امتحان مي گيريم! فقط خدا خدا مي كردم كه كمكم كنه كه بر گردم! اما بعدش مي گفتم ا گه بتوني بر گردي هم چيزي نخوندي كه بري سر امتحان!يكي از اشنا همون كه مي خواست بر گرده در جاده قزوين – زنجان توي برف گير كرده بودند و به مصيبت تونسته بودند به تهران بر گردند!20 ام راهها نصفه و نيمه باز شدند! روز رو بليط اتوبوس تهران- تبريز گرفتيم! هرچي به بابام التماس كردم تو بمون و بذار من برم! ا گه اتفاقي براي من بيفته كسي چيزيش نمي شه و فقط تو و مامان يه چند وقتي برام گريه مي كنيد! اما اون گفت يا باهم سالم مي رسيم خونه و يا هيچ كدوممون برنمي  گرديم!به داداش گفتم نذار بابا بياد! گفت راست مي گي خودت جلوش رو بگير! داداشم و خواهرم گفتند فقط دعا كن سالم برسيد خونه!  از نيم ساعت به نيم ساعت داداشم و خواهرم و زنداداشم زنگ مي زدند و مي پرسيدند كجاييد؟ وقتي رسيديم ميانه گازوييل اتوبوس يخ زد! به زور و هزار مكافات رسيديم تبريز! اونايي كه تبريز اومده باشند مي دونند براي ورود به تبريز از سمت تهران دو راه است كه يكي به قسمتي از تبريز كه معروف شده به دروازه تهران مي ره و يكيش به ترمينال تبريز! اما مسير ترمينال سربالاييه! و اتوبوس زوار در رفته ما نمي تونست سربالايي بره! به هزار مصيبت رفتيم دروازه تهران! نمي دونيد سرماي راه و تبريز قابل قياس نبود! تمام وجودم پر بود از سرما! مصيبتمون بعد اين بود با باري كه ما داشتيم! به هرحال رسيديم خونه. گرفتم تخت خوابيدم و گفتم گور باباي امتحان . اخه نمي دونيد چقدر سردم بود!21ام جمعه صبح مامانم از خواب بيدارم كرد و گفت دوستت پشت خط تلفن صدات مي كنه.مي گه هرچي گوشيت رو مي گيره خاموشه! خستگي و كوفتگي و سرماي راه هنوز توي بدنم بود و فردا امتحان داشتم! دوستم گفت كه اخبار گفته  دانشگاهها تا30 دي تعطيلند! نمي دونيد چه شادي كردم و چه خوابيدم! و بعد اون پشت دستم رو داغ كردم كه نزديك امتحان ها مسافرت نرم و فرجه ها رو به خوش گذروني نگذرونم!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:47 توسط ربابه مداحي |

سلام

مخصوصا به  دانشجويان فارغ التحصيل كتابداري ۸۴ دانشگاه تربيت معلم آذربايجان(جاده صاف كن ها)

براي همه تون آرزوي موفقيت دارم

دوباره ترمی جدید شروع شد ومن در حسرت صف طولانی آموزش و انتخاب واحد به شکستن سکوت کتابخانه ای ساکت به زیر قدم های پر سروصدایمان فکر می کردم.به دیوارهای فرسوده ی مهربان،راهروهای تنگ و تاریک که در ازدحام وجود من و تو در ساعت کلاس و امتحان باریک و باریکتر می شدند.روزی که ما بچه تر از آن بودیم که به خاطر بسپاریم که زمان می گذرد، زمان آرام آرام می گذشت از لابه لای تک تک ما که بر تک تک صندلی های کلاس تکرار می شدیم،از میان ما که شدیدا مشغول نوشتن از روی دست هم بودیم گاهی جزوه،گاهی رونویسی گزارشهای تکراری و شاید جواب سوال یک امتحان.

زمان گذشت همان وقت که استاد پشتش به ما بود و رویش به تخته سیاه و کلاس در تفریح خوش آیندی استراحت می کرد،هنگامی که کسی سخت جزوه می نوشت و دیگری سخت مشغول تایپ کردن پیغامهایش بود،درست در لحظاتی که با واقعیت تلخ یاد گرفتن آن همه اسم نویسنده و کتاب رو به رو بودم؛چقدر نامهای عربی و سخت،چقدر تشابه اسمی و چقدر منبع مرجع؛یادش به خیر هروقت کم می آوردم می گفتم دایره المعارف!

واین آخری ها منبع معجزه گری کشف شد به نام عشق با نام تجاری دوستی که با هیچ چیز تشابهی ندارد و بزرگترین مسئله ی جانبی آن دلتنگی است و غم دوری.

دلم تنگ می شود، دلم تنگ می شود برای اولین کلاسی که به عنوان یک دانشجو در آن حاضر شدم،صبح یک روز پاییزی کلاس کتابخانه و کتابداری،و دلم تنگ می شود برای آخرین کلاسهای دانشجویی و تلاشهای آقاي مرادمند برای زنده کردن اطلاعات گم شده در ذهن های خسته ی ما،یادش به خیر...!!.دلم تنگ می شود برای تک تک لحظه های کلاس سازماندهی و کارآموزی چقدر حس کتابدار بودن داشتیم؛دلم تنگ می شود برای سنگینی وزن کتابهای دیوئی و کنگره و برای تمام سوال های مرجعی که پاسخ دادنش گاه روزها وقتم را می گرفت و شاید سوال مشابهم را از روی برگه ی دوستم جواب می دادم، دلم تنگ می شود برای شبهای نبرد چای و قهوه با خواب و امتحان،شبهای غلط کردن و تصمیم های بزرگ گرفتن!شبهای ناب به یاد ماندنی امتحان!

دیگر کسی با شجاعت سکوت کلاس آقای مرادمند را برهم نخواهد زد،دیگر امتحانی در کار نیست دیگر چه فرقی می کند من کدام بودم و تو کدام وقتی دیگر جنگی بین تبريزی ها و خوابگاهی ها نیست...دیگر دلهره ای برای کنفرانس های طولانی کلاس و تهیه ی پاورپوینت وجود ندارد......دیگر همه چیز تمام شد...... همه چیز........................ حتی حس زیبای دانشجویی من..................!

منبع

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:20 توسط ربابه مداحي |