امروز دوباره یه کم وقت کردم و به دفترچه یادداشت خاطراتم نگاهی کردم! یه چیزهایی داشت یادم می رفت! خاطراتی که با بچه های کلاس داشتیم! خنده هامون شوخی هامون و خیلی چیزهای دیگر! و بین اون همه یادداشتی که خودم کرده بودم بیشتر از همشون یه برگه ای توجهم رو جلب کرد که یکی از همکلاسی هام روزهای آخر دانشگاه به همه مون داد! درسته دست خط خودش نیست و تایپ شده ولی متن جالبیه!
با مهر و مهربانی شروع شد
روز دیدار . رو. نغمه ساز . روز همنوایی
بی اختیار نوا سر دادیم
نوای عطرآگین . عطر دوستی. عطر خاطرات. صدا ها در هم آمیخته می شد
نغمه ها هر روز ما را به هم نزدیکتر می ساخت
در هر دیدار
همنوایی بهانه ایی بود تا دلتنگ نباشیم
لحظه ها سپری می شد
اما گویا مکان و زمانی نبود
نغمه ها دل می سرود
دل به دل . نسل به نسل
چهار سال پیوند می خورد و یک صدا و یک نفس می گفت:
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غم می میرد
ول به رویای خوش خاطره ها می بندد باز ه خاطره ها دست مرا می گیرد
این همون متنه! خیلی جالبه نه!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:41 توسط ربابه مداحي
|