چرا مادرمان را دوست داريم؟
چون ما را با درد ميآورد و بلافاصله با لبخند ميپذيرند
چون شير شيشه را قبل از توي حلق ما، پشت دستشان مي ريزند
و وقتي بعدها به زندگيشان ترکمون ميزنيم فقط ميگويند: خب جوونه ديگه، پيش مياد!
چون وقتي تب مي کنيم، آنها هم عرق ميريزند
چون وقتي توي ميهماني خجالت ميکشيم و توي گوششان ميگوييم سيب مي خوام، با صداي بلند ميگويند منير خانوم بي زحمت يه سيب به اين بچه بدهيد و ما را عصباني مي کند
و وقتي پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک مي زند، با پدر دعوا مي کنند
چون وقتي در قابلمه عدسي را برمي دارند، يک بخاري بلند مي شود که آدم دلش مي خواهد سر صبح زمستاني غش کند
چون هر روز صبح "بسم الله" مي گويند و دنبال کيف و دفتر و مداد و جوراب ما مي گردند
چون وسط سريال هاي ملودرام گريه مي کنند
و بعد از گرفتن هديه روز مادر، تمام فکر و ذکرشان اين است که مبادا کاسب هاي بي انصاف سر طفل معصومشان را کلاه گذاشته باشند
چون شبهاي امتحان و کنکور پابهپاي ما کم ميخوابند اما کسي نيست که برايشان قهوه بياورد و ميوه پوست بکند
به خاطر اينکه موقع سربازي رفتن ما، گريه مي کنند و نذر مي کنند
و کسي که اين بساط را راه انداخته نفرين مي کنند
و پوتينهايمان را در هر مرخصي واکس مي زنند
چون وقتي که موقع مريضيشان يک ليوان آب به دستشان مي دهيم يک طوري تشکر مي کنند که واقعا باور ميکنيم شاخ قول شکانده ايم
چون موقع خواندن مفاتيح عينک ميزنند
و وقت اشک ريختن براي رفتگان عينکشان را برميدارند
چون هيچوقت يادشان نميرود که از کدو بدمان ميآيد و عاشق بادمجانيم
حتي وقتي که روي تخت بيمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوريم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان اين است که مبادا دکترهاي بي انصاف سر طفل معصومشان را کلاه بگذارند...
چون مادرند!