<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اطلاع رسانی: دستنوشته های یک کتابدار </title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 18:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رفت و نتونستم باهاش خداحافظی کنم</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از یک ساعت پیش گوشیم رو روی سکوت گذاشته بودم، آخه دوستام خیلی تک می زدن منم حالم خوش نبود. اون وقت همون موقع که من گوشیم رو گذاشتم رو سکوت، یک نفر بهم زنگ زده بود! یه نفر که سه روز بود کاملا ازش بی خبر بودم! اونم دیده بود گوشیم رو جواب نمی دم، فقط یه اس ام اس به این مضمون برام گذاشته که:&quot;سلام من دارم می رم از ایران مواظب خودت باش بای&quot;! نمی دونید وقتی یه دفعه یادم افتاد گوشیم رو سکوته و وقتی زنگ ها و اس ام اس اون رو دیدم چه حالی شدم اما گوشیش رو خاموش کرده و من نمیتونم به جای دیگه بهش زنگ بزنم. فقط باید منتظرش بمونم که دوباره شاید دل خودش برام تنگ شه! خدایا اون رفت چند سال دیگه یادم می افته؟ نمی دونم ولی حسابی بهم ریختم! اون بعد سه روز دلتنگم شده بود و شاید اصلا دلتنگی در کار نبود فقط می خواسته ازم خداحافظی کنه! قبلا بهم گفته بود شاید بره اما.... فکر نمی کردم جدی بگه آخه اون خیلی از این حرفا می زد! فکر می کردم داره خودش رو برام لوس می کنه! ولی این دفعه واقعا رفت! دعا کنید امشب یه بار دیگه زنگ بزنه! چرا داره می ره؟ خدایا اونم رفت! کمکم کن خدا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دوستان خواهش دارم نپرسن کی بود؟ فقط دعا کنید زنگ بزنه! یه دوست خیلی خیلی عزیز بود برام. خیلی عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود، دل من سخت شکست!!!!!! و چه زشت به من و سادگیم خندیدی، به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود! مال تو...................! بدون اینکه بدانی رفتی! نه می دانستی، خوب می دانستی اگر بروی چه بلایی سرم می آید، یادت است به شوخی این جمله را برایت اس ام اس زدم چه قدر ناراحت شدی، گفتی حتی اگر به تو بگویم برو!! نمی روی پس چه شد که ساده رفتی! من فقط همین چندبار را به زنگ هایت جواب ندادم و تو هیچ فکر نکردی که شاید گوشیم در سایلنت باشد، تو هیچ فکر نکردی که شاید مریض احوال باشم. تو هیچ فکری نکردی و رفتی! اما نه ببخش یک لحظه خودخواهانه رفتار کردم، مطمئنم باید می رفتی که رفتی و دلیل محکمی برای رفتنت داشتی، درکت می کنم که وقتی درست را تمام کردی و کاری نداشتی، چاره ای جز رفتن نداشتی!!!!! خدایا آنکس که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت، در تنهاترین تنهاییش، تنهای تنهایش نگذار! خدایا از ته دلم این آرزو را برایش کردم. همیشه مراقبش باش! همیشه... حتی اگر دیگر سراغی از من نگرفت تو مواظبش باش!رفتنش در این موقعیت ضربه سختی برایم بود، در این شرایط که درس خسته ام می کند و بهانه گیر شده ام، او خوب میدانست چگونه خستگی را از تنم و ذهنم دور کند و ساعت ها بی وقفه به درس خواندن مجبور و تشویقم می کرد! او خوب می دانست چگونه موقعی که سخت بی اعتماد بنفس شده ام و روحیه ام را برای درس خواندن از دست داده ام، چگونه آرامم کند و مجبور به درس خواندنم! خوب می دانست که بهترین مشوقم در این راه خسته کننده فقط خود اوست! اما نباید کم بیارم، اگر روزی برگشت و دید که نتوانسته ام جبران زحمت هایی را که برایم کشیده را بکنم حسابی ناراحت می شود، پس می خوانم به یاد او، به یاد او و به خاطر تشویقهایی که برایم کرد، می خوانم. همانطور که به او قول داده بودم باید درتهران قبول شوم، به او قول داده بودم که تهران ادامه تحصیل بدهم. من به قولم عمل می کنم و به تهران می روم. مطمئنم روزی برمی گردد. روزی برمی گردد و سراغم را می گیرد، آنروز باید آنگونه باشم که به او قول داده بودم! نمی خواهم آنروز بهانه ای برای رفتن دوباره اش به دستش دهم! پس از امروز به خاطر او ادامه می دهم! ادامه می دهم! مطمئنم او هم رفت که قول هایی را که به من داده بود، عمل کند. من ازش می خواستم اینجا به قول هایش عمل کند، اما می توانم بفهمم که ایران برای او کوچک بود، او می خواست پرواز کند. مطمئنم روزی موفق برخواهد گشت! مطمئنم. خود او گفت که اگر روزی هم مجبور به رفتن شوم، برای فهمیدن نتایج تو برمی گردم! میدانم بر می گردد! &lt;U&gt;اگر دوستان این چند وقت نتوانستم مطلب جدیدی آپ کنم، واقعا شرمنده ام. همه نظراتتان را خواهم خواند و تاجایی که می توانم به وبلاگ هایتان خواهم آمد. اما خودم شاید نتوانم تا مدتها وبلاگم را آپ کنم! از همه شما عذر می خواهم! و از اینکه مرا فراموش نخواهید کرد و در این راه همراهیم خواهید کرد، متشکرم! همراهیم کنید تا به قول هایی که به او داده ام، عمل کنم تا اگر روزی برگشت خوشحالش کنم!&lt;/U&gt; غصه خوردن اینکه چرا رفت دردی از درد من نخواهد کاست! فقط دلتنگم می کند و از قول هایی که به او داده ام، دورم می کند. پس دلتنگی ام را با درس خواندن پر می کنم، گرچه جای خالی او همیشه برایم خواهد ماند و به من دهن کجی خواهد کرد اما من باید به قول هایی که به او داده ام عمل کنم!کاش می توانستم چند قطره اشک بریزم برای رفتنش!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 18:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گوگل، خیلی خوب شما را می شناسد </title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;TABLE&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 0px; LINE-HEIGHT: 1.4em&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 1em 0px 3px&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;Posted:&lt;/SPAN&gt; 05 Nov 2009 09:12 AM PST&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 13px; MARGIN: 0px; COLOR: #000000; LINE-HEIGHT: 140%; FONT-FAMILY: Georgia,Helvetica,Arial,Sans-Serif&quot;&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;گوگل، از همان ثانیه اول که یک اکانت در گوگل برای خودتون ایجاد کردید، همه اطلاعات شما (بعضی با مجوز خودتان و بعضی را بدون اینکه شما را در جریان قرار دهد) گردآوری می کند. این اطلاعات چه چیزهایی هستند؟: آمار ایمیل های شما، آمار افرادی که برایشان ایمیل فرستادید و در فهرست آدرستان ذخیره کرده اید، جستجوهایی که انجام داده اید و کلیدواژه هایی که برای جستجو استفاده کردید و وب سایتهایی که مرور کردید، عکسها و فیلمهایی که در پیکاسا آپلود و یا مشاده کرده اید، گفتگوهایی که در چت جیمیل یا جی تالک با دوستانتان داشته اید، اسناد و اطلاعاتی که از طریق گوگل داک منتشر کرده اید، اطلاعاتی که در گودر (گوگل ریدر!) به اشتراک گذاشته اید و یا مشترک هستید، و افرادی که در گودر تعقیبتان می کنند یا تعقیبشان می کنید، هر نوع اطلاعاتی (صفحه وبی، عکس، موسیقی، فیلم، نقشه، کتاب، وبلاگ، ...) که توسط جستجوگر گوگل یافته اید، و کلی اطلاعات دیگر از شما را گوگل در حافظه خودش ذخیره کرده است. به همان اندازه که کاربر قدیمی محصولات و سرویسهای گوگل باشید و یا هر روز زندگیتان را با گوگل آغاز کنید و شب هم با گوگل بخوابید، این اطلاعات بیشتر و تنوع آنها فراوان تر است!. حالا برای اینکه بدانید گوگل چقدر شما را می شناسد، کافی است وارد &lt;A onclick=&quot;return top.js.OpenExtLink(window,event,this)&quot; href=&quot;https://www.google.com/dashboard/&quot; target=_blank&gt;این صفحه یعنی داشبورد گوگلی&lt;/A&gt; خودتان شوید و ریز و درشت پرونده تان را در آن مشاهده کنید.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;--------------------- ساده ترین اشتراک مطالب وبلاگ راهنمای پژوهش، اشتراک ایمیلی است. ایمیل خود را وارد کنید تا مطالب برایتان ایمیل شود. به این لینک بروید: &lt;A onclick=&quot;return top.js.OpenExtLink(window,event,this)&quot; href=&quot;http://feedburner.google.com/fb/a/mailverify?uri=semaho/dWjP&quot; target=_blank&gt;http://feedburner.google.com/&lt;WBR&gt;fb/a/mailverify?uri=semaho/&lt;WBR&gt;dWjP&lt;/A&gt;&lt;IMG height=1 src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4115177155232330786-8141210430025514295?l=www.semaho.ir&quot; width=1&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 0px; LINE-HEIGHT: 1.4em&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 1em 0px 3px&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 05:09:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حال را دریابیم</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;ایمیل من با مشکل دچار شده و نمی توانم جی میلم را باز کنم! از هر طریقی می رم صفحه ای که باید کلمه عبور و پسوورد را بیاورد نمی آید! از دیروز خسته ام کرده! دیگر نمی دانم چه کنم! لطفا راهنمایی ام کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام دوستان&lt;BR&gt;دیشب بعد مدت ها تلویزیون رو نگاه می کردم. مجموعه طنز مسافران از شبکه 3 را نگاه کردم! خیلی طنز جالبی بود! آخر فیلم بهرام خیلی حرفهای جالبی گفت! اینکه ما انسانها آدمای احساساتی هستیم، اینکه خاطره باز هستیم و خیلی به خاطراتمون اهمیت می دهیم! اینکه به جای اینکه از لحظه لذت ببریم از خاطرات لحظه بیشتر حال می کنیم! اینکه عوض حال در گذشته زندگی می کنیم. اینکه وقتی در یک موقعیت خاص هستیم همه اش گله و شکایت می کنیم ولی وقتی اون موقعیت تموم می شه، اون موقعیت می شه جزو بهترین خاطرات از عمرمون و یه عمر از اون روزها و از اون موقعیت حرف می زنیم! واقعا چرا ما آدما اینجوری هستیم! چرا قدر لحظه ای  که در اون هستیم رو نمی دونیم!؟؟ از دیشب دارم به این موضوع فکر می کنم! ولی هنوز نتونستم جواب درست حسابی براش پیدا کنم! یهو یاد خودم در دوران دانشجوییم افتادم! وقتی دوستانم می گفتند اگه این روزها تموم بشه چه می کنی؟ می گفتم برین بابا شما هم چه احساساتی به موضوع نگاه می کنید، این دوران که تموم بشه دیگه هیچ وقت ازشون یاد هم نمی کنم و فقط چندتا از دوستانم از این دوران برای خودم نگه می دارم. و همه اش گله می کردم، از دانشگاه و وضعیت نامطلوبش، از برخی آدمهاش و از رفتارهاشون!!!!!!! اما حالا بعد تقریبا 9 ماه که از اون موقعیت بیرون اومدم! همه اش یاد اون دوران می کنم و حسرت می خورم، حتی حسرت خاطرات تلخش رو! دیروز گفته های فیلم طنز مسافران یه تلنگری بهم زد که از حال و الان استفاده کنم و دیگه حسرتش رو نخورم! برای همین تصمیم گرفتم حالا که به جبر زمانه خونه نشین شده ام و به جای احساس افسردگی کردن بشینم و از این لحظات استفاده کنم برای خوندن به ارشد! یه لحظه فکر کردم الان خیلی ها دلشون می خواست به جای من بودند و این لحظات رو داشتند و می تونستند به راحتی برای ارشد بخونند. تصمیم گرفتم حسرت روزهای گذشته رو نخورم گرچه نمی تونم که ازشون یاد نکنم و فراموششون کنم! اما می خوام به جای حسرت خوردن ازشون درس عبرتی بگیرم، برای آینده! یادم باشه هر لحظه گرچه خیلی خیلی سخت می گذره و ازش فقط یه خاطره به جا می مونه! یه خاطره که گاهی برامون خیلی ارزشمنده! یه خاطره که باهاش می تونیم آینده مون رو عالی تر بسازیم! حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم چقدر از لحظات عمرم رو هدر دادم و دیگه نمی تونم ازشون استفاده کنم. الان یاد حرف دبیر فیزکمون در دبیرستان افتادم، ما دوران پیش دانشگاهی همه اش می گفتیم اگه این روزها می گذشت و نتیجه کنکور رو می فهمیدیم چه قدر عالی می شد و اونم در جواب این حرفهای ما می گفت چرا برای گذر عمرتون این همه عجله دارید، این لحظاتی که برای گذشته شون این همه عجله دارید، لحظات عمر شمان که دیگه هرگز برنمی گردن! به جای آرزوی شتاب این لحظه ها ازشون بهترین استفاده رو بکنید! ساعت ها بدون اینکه شما بخوایید حرکت می کنند و شب و روز هم به روال خودشون می آن و می رن و فقط این شمایید که با این آرزوهای بی خودی این لحظات رو از دست می دید و بعدا حسرت خواهید خورد که چرا به جای این آرزوها کارهای دیگری رو در این لحظات نکرده اید. الان معنی جملات دبیرمون رو می فهمم. الان می فهمم که چی گفت و چی بهمون یاد داد! می دونید ما چرا حسرت گذشته رو می خوریم چون خودمون خیلی زود می فهمیم که از اون لحظات به خوبی استفاده نکردیم! می فهمیم که چه لحظاتی رو از دست دادیم و چه کارهای اشتباهی کردیم، برای همین حسرتش رو می خوریم! یه دبیر دیگه داشتیم که می گفت زندگی دو نیمه دارد: نیمه اول در آرزوی نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول! تا بچه ایم می خواییم بزرگ شیم اما همین که بزرگ شدیم حسرت بچگی هامون رو می خوریم! همه چیزمون همین طوریه! اما من می خوام از حالم از این سه ماه و اندی مونده به کنکور ارشد حسابی استفاده کنم، تا سال آینده این موقع اگه عمری باقی باشه حسرت این روزها رو نخورم! به همه دوستانم هم همین توصیه رو می کنم! حال را دریابید!&lt;BR&gt;من که رفتم حال رو دریابم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;از همه دوستان خواهشمندم که هنگام مراجعه به وبلاگمُ بالای هر پست ستاره هایی می بینید برروی آنها یک کلیک کنید و به وبلاگم امتیاز دهید.متشکرم&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادی از همکلاسی سابق</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>سلام به همه دوستان&lt;BR&gt;امروز یه دوست باعث شد که باز به دانشگاه و خاطرات اون روزها برگردم! ماجرا از این قراره که وقتی امروز میلم رو چک می کردم دیدم یه دوست که الان در کارشناسی ارشد همکلاسی یکی از همکلاسی های دوران کارشناسی منه، برام پیام گذاشته که اگه به همکلاسی سابقم دسترسی دارم یه پیام از طرف اون بهش برسونم!!!! منم اولش می خواستم با یک اس ام اس سر و ته قضیه رو هم بیارم اما بعدش به همکلاسی دوران کارشناسیم زنگ زدم! فکر نمی کردم شماره اش باز همون شماره باشه ولی خودش گوشی رو برداشت! بعد احوالپرسی مختصر پیغام اون همکلاسی الانش رو بهش رسوندم و بعدش درباره خیلی چیزها حرف زدیم! همکلاسیم گفت که چرا وبلاگم رو وبلاگ خاطرات کردم و دیگه مطالب علمی نمی نویسم! باید به عرض این دوستم و بقیه دوستان برسونم! یه مدت سرم حسابی شلوغه! دارم مثلا برای ارشد می خونم و برای همین دیگه وقتی برای کارهای جانبی زیاد برام نمی مونه! مخصوصا کارهای جانبی علمی! نمی تونم این اوقات فراغتم رو هم به کارهای علمی بپردازم! ان شاءالله بعد ارشد جبران می کنم! این همکلاسی من رو برد به دوران دانشگاه! آخه می ترسید من از اون دوران به همکلاسی های جدیدش که از دوستان اینترنتی من هستند چیزی گفته باشم! حالا بماند که چرا ما همه مون یه جورایی از گفتن خاطرات اون دوران به دیگران ترس داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اما یه لحظه که شارژم تموم شد و گوشی قطع شد! منگ مونده بودم و به اون دوران فکر می کردم، اینکه چقدر اشتباه داشتیم! شاید بعدها دیگه ترسمون بریزه! وقتی دیگه اون دوران نتونه در حالمون و آینده مون تأثیر گذار باشه! ولی دوران خوشی بود! گرچه گاهی تلخی هاش عذابمون میداد و اونم به این خاطر بود که فکر نمی کردیم به این زودی تموم بشه و ما دیگه همدیگر رو نبینیم! ولی الان مطمئنم همه مون یه جورایی دلمون برای اون روزا تنگ شده! هرکسی یه جور و برای یه چیز اون روزا.........!!!!!!!! به هرحال گذشته ها می گذره و خاطراتش می مونه! کاش ما اون روزا سعی می کردیم خاطرات خوب از هم به جا بذاریم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برهنگی بیماری عصر ماست</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>آنچه می خوانید متن کامل نامه است که چارلی چاپلین خطاب به دخترش جرالد نگاشته است. بخشهایی از این نامه تاکنون در کتابها و نشریات گوناگون چاپ شده است و از جنبه های مختلف مورد بحث قرارگرفته. اما خواندن متن کامل این نامه شاید خالی از لطف نباشد. دردلهای یک پدر سالخورده برای دخترش اغلب شنیدنی است چه رسد به درددلهای هنرمند ارزنده ای که تاریخ سینما به او مدیون است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترم جرالد از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه؟ این را می دانم و چنان است که گویی در سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است. جرالد در این نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم امروز نوبت توست که صدای کف زدن تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو و گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بی نوایی می لرزد. هنر نمایی می کنند. من خودم یکی از آنها بودم. جرالد دخترم تو مرا درست نمی شناسی! در شبهای بسیار دور باتو قصه های بسیار گفته ام اما قصه های خود را هرگز نگفته ام. آن داستان شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. بااین همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است. چاپلین جرالد دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی. آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن و حال آن راننده تاکسی که تو را به خانه می برد را بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب آن را بفرستی. دخترم جرالد گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگردو مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: من از اینها هستم تو واقعا یکی از آنها هستی و نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دوپای او را می شکند. وقتی به مرحله ایی رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و باماشین خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم آنجا بازیگران همانند خود را می بینی که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاک تر و مغرور از تو هنر نمایی می کنند اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. دخترم جرالد چک سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهی بگیری و خرج کنی. با خودت بگو سومین فرانک از آن من نیست این مال یک مرد فقیر گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسونی پول این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم. من زمان زیادی در سیرک زیسته ام و همیشه و هرلحظه برای بند بند بازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازانی که روی ریسمان لرزنده هستند سقوط می کنند. دخترم جرالد پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد. آن روز است که بندبازی  ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان خورشید است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی . با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است. دخترم هیچکس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته تر ازآن باشد. دختری ناخن پای خود را عریان می کند. برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیاری برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه ام را پایان می بخشم: انسان باش زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 07:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عالم بیهوشی و کارهای باور نکردنی</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>دیشب یک اتفاق جالب برام افتاد! پنج شنبه رفته بودم تبریز و وقتی برگشتم از شدت خستگی در حال خودم نبودم! وقتی برگشتم به خونه ی یکی از اقوامم رفتم! اونا هم باید جایی می رفتند برای همین تنها موندم خونه اونها و اونا رفتند که به کارشون برسند! بعد رفته اونا مامانم و چند تا از دوستانم زنگ زدند که باهاشون احوالپرسی کردم! بعدش چون فشارم کمی افتاده بود گفتم تا صاحب خانه یعنی اقواممون برگردند کمی بخوابم! اما.....اونا برگشتند و شام خوردیم و خوابیدیم! صبح زود باز باید می رفتم تبریز! رفتم و کارهام رو کردم و ظهر برگشتم خونه! اومدم گوشیم رو یه چکی کردم دیدم دیشب همون ساعتی که مثلا خواب بودم به یکی از دوستان صمیمی ام زنگ زدم و خیلی هم طولانی باهاش حرف زدم اما من چیزی یادم نمی اومد! بعدش به دوستم زنگ زدم و گفتم دیشب من به تو زنگ زدم گفت آره زنگ زده بودی ولی اصلا حالت خوب نبود و من هرچی می پرسیدم چه ات شده از کار صبح جمعه ات حرف می زدی که باید به نحو احسن انجامش می دادی! گفتم من هیچی یادم نمی آید آخه من دیشب فشارم افتاده بود یه خرما گذاشتم دهنم و تاجایی که یادم می آد خوابیدم! ولی بگو تو اون حال بیهوشی و منگی به دوستم زنگ زدم! این اولین باری نبود که فشارم می افتاد! گاهی وقتی فشارم می افته حتی نمی تونم حرف بزنم و اون وقت من ..... به هرحال این تجربه کمی برام غیر باوره که کاری کنم و یادم نیاد که چه کاری کردم!!!!!! من حتی اگه شب از خواب پاشم کاری کنم و یا به کسی چیزی بگم یادم می مونه ولی این دفعه..... واقعا الان شوکه شدم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 14:21:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پيغامي از سوي سركار خانم نوش آفرين انصاري براي كتابداران ساكن شهر كرمان دارم.</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;دوستان گرامي  با سلام و احترام&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;پيغامي از سوي سركار خانم نوش آفرين انصاري براي كتابداران ساكن شهر كرمان دارم. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;مجتمع خيريه صنعتي زاده واقع در شهر كرمان كه از قديمي ترين موسسات خيريه در كرمان محسوب مي شود، مايل است بخش هاي مربوط به كتابخانه و ترويج كتابخواني را گسترش دهد  و در اين راستا نيازمند ياري و تخصص عزيزان كتابدار است. دوستاني كه مايل به همكاري در اين زمينه هستند لطفن از طريق رايانه به خانم انصاري اطلاع دهند:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;اين هم آدرس رايانامه ايشان:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;A onclick=&quot;return top.js.OpenExtLink(window,event,this)&quot; href=&quot;mailto:ansari.noushin@yahoo.com&quot; target=_blank&gt;ansari.noushin@yahoo.com&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;رونوشت به تمامي وبلاگ هاي گروهي و شخصي كتابداري و وب سايت انجمن&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;با احترام&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;رويا مكتبي&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 16:02:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطراتی از ورود به کتابداری</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>فردا چهارشنبه ۲۳شهریورماه سال ۱۳۸۴ است و نتایج نهایی کنکور سراسری رو می دهند. نمی دانم چه انتظارم را می کشد. فقط از خدا می خواهم که جواب زحمت هایم را دهد. از خدا می خوام پاسخگویم باشد. پاسخگوی خانواده و پدر و مادرم و همه و همه...وای نمی دانم صبح چه انتظارم را می کشد. فقط از خدا می خواهم یاریم نماید تا بر آنچه که انتظارم را می کشد صبور باشم... چه شکست دوباره و چه پیروزی!!!! چه یاس و چه امید!!!!فقط اوست که به همه آگاه است. من در کمال نادانی می نویسم ولی او در کمال دانایی می بیند! پس یاریم بنما ای یاری کننده(خدا). یارم بنما که از پس مشکلات برآیم از پس مشکلات عظیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۳ شهریور: سپاس سپاس تو ای بهترین(خدا). نمی دانم چگونه سپاسگذار تو باشم. سپاس گذار لطفهایت! خدایا باز هم شکر. شکر که مرا بی نصیب نگذاشتی!خدایا خداوندا تو را هزار مرتبه شکر!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اوایل مهرماه سال ۸۴ بعد اینکه به کتابداری رفته بودم! نوشته هایم خطاب به یکی از دوستان صمیمی ام بود که از او درخوست همدلی و کمک می کردم!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگو چرا به این رشته آمدم. بگو جواب فردایم را که خواهد داد. بگو جواب بدبختی های آینده ام را که باید بدهد!!!!!بگو من که ریاضی را کنار گذاشتم جواب دلم را چه باید بدهم. اشتباه پشت اشتباه! نمی دانم چه کنم؟ بمانم و بسوزم و بسازم یا برگردم و طور دیگر بسوزم!!! نمی دانم نمی دانم تو را هم نمی بینم!!! همه می گویند خدایت را شکر کن که دانشگاه قبول شدی ولی نمی دانم و نمی توانم خوشحال باشم.  نمی توانم باور کن نمی توانم خودم را راضی کنم. بگو چه کنم؟ وای ریاضی ریاضی ریاضی. ریاضی یعنی سختی!!!! ولی چقدر سختی؟ چقدر؟ یعنی اثبات. یعنی منطق ولی پس با چه منطقی من باید این محیط را تحمل کنم.فکر نمی کردم این قدر بی تحمل باشم. این قدر بی جنبه باشم. فکر می کردم می توانم هر رشته ای قبول شوم ادامه دهم! ولی باور کن که عرض این دوهفته به اندازه تمام عمرم پشیمانم.بغض گلویم را بسته ولی شکسته نمی شود. هرچه می خواهم اشک بریزم نمی توانم شاید از هم خوابگاهی هایم خجالت می کشم. شاید می ترسم آنها را هم ناامید کنم. ولی باید بسوزم. این سوختن عذابم می دهد. این که به تنهایی باید با اینجا کنار بیایم. اینکه باید قبول کنم که باید کتابداری بخوانم! و ریاضی را برای همیشه فراموش کنم.نمی دانی در این بیابان برهوت دلم چقدر می پوسد! یک اتوبوس به دانشکده می برد و اتوبوس دیگر به خوابگاه برمی گرداند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز ۲۵ مهرماه سال ۸۸ در حالی که قفسه کتابخانه ام را مرتب می کردم چشمم به دفتر خاطراتم افتاد! خاطرات آنروزها...! مطالب بالا را عینا از دفتر خاطراتم نوشته ام بدون هیچ تلخیص و اقتباسی! برایم خیلی تعجب آور بود که بعد درست ۴ سال چقدر دیدگاهم عوض شده! آنروز ها فکر فرار بودم و امروز فکر ادامه تحصیل در کتابداری! فکر این که امسال باید سعی کنم حتما ارشد کتابداری قبول شوم! خدا رو شکر می کنم که خودش کمکم کرد که به شناخت درستی از کتابداری برسم و نگذاشت که اشتباه کنم و از این رشته بروم! خوشحالم خیلی خیلی خوشحال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 15:16:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراخوان سومين همايش سراسري ادكا با همكاري انجمن علمي دانشجويي دانشگاه شيراز </title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>.دوستان گلم سلام&lt;BR&gt;تا حالا نسبتا کم کار بودیم چون اطلاع رسانی خاصی نداشتیم.اما با شروع&lt;BR&gt;فعالیتهای جدید ادکا  کار ما هم شروع میشه.میخوام حسابی گل بکاریم ،برای&lt;BR&gt;اینکه ثابت کنیم کمیته فعالی داریم میخوام این مطلب رو به نحو احسن اطلاع&lt;BR&gt;رسانی کنین.حتما در اولین فرصت رو وبلاگاتون قرار بدین.ممنون میشم.&lt;BR&gt;لطفا آدرس لینک خود را نیز به گروه ارسال نمایید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فراخوان سومين همايش سراسري ادكا با همكاري انجمن علمي دانشجويي دانشگاه&lt;BR&gt;شيراز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A onclick=&quot;return top.js.OpenExtLink(window,event,this)&quot; href=&quot;http://www.adka.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;http://www.adka.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 10:32:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ای از برف</title>
<link>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتم بعد مدت ها تقويم هام رو نگاه مي كردم و يادداشت ها و خاطراتش رو مي خوندم كه توشون نوشتم! يه خاطره جالب در دي ماه 86 برام افتاده كه اون روزا به خاطرش خيلي خيلي گريه كردم! 30 اذرماه من و پدرم به تهران رفتيم خونه برادرم و خواهرم و عمه ام! و از اونجا مشهد رفتيم!يه سه هفته اي فرجه براي امتحانات ترم 5 داشتم كه تصميم گرفته بودم دو هفته اش رو خوش بگذرونم و يه هفته اش رو درس بخونم! حسابي داشتم اون دو هفته رو پيش خانواده ام در تهران و مشهد خوش مي گذروندم! خيلي خيلي خوش گذشت! 16 دي مي خواستيم بر گرديم كه برف سختي اومد! فكر كنم يادتون باشه ! اون سال خيلي خيلي برف باريد! برف باريد و راهها بسته شد! راههاي زميني بسته بود! راههاي هوايي هم كه كلا تعطيل بود! و قطار نمي رفت و ا گه هم روزي مي رفت بليطش گير نمي اومد! خدايا چقدر  گريه كردم! 19 ام به استادم آقاي مرادمند زنگ زدم! گفت بهتره به آموزش زنگ بزنم و با اونا صحبت كنم! آموزش گفت اكه مدرك داشته باشي مسافرت بودي و راهها بسته بوده يا حذف مي كنيم و يا ا گه چند نفري باشيد كه به امتحان نرسيده باشيد دوباره ازتون امتحان مي گيريم! فقط خدا خدا مي كردم كه كمكم كنه كه بر گردم! اما بعدش مي گفتم ا گه بتوني بر گردي هم چيزي نخوندي كه بري سر امتحان!يكي از اشنا همون كه مي خواست بر گرده در جاده قزوين – زنجان توي برف گير كرده بودند و به مصيبت تونسته بودند به تهران بر گردند!20 ام راهها نصفه و نيمه باز شدند! روز رو بليط اتوبوس تهران- تبريز گرفتيم! هرچي به بابام التماس كردم تو بمون و بذار من برم! ا گه اتفاقي براي من بيفته كسي چيزيش نمي شه و فقط تو و مامان يه چند وقتي برام گريه مي كنيد! اما اون گفت يا باهم سالم مي رسيم خونه و يا هيچ كدوممون برنمي  گرديم!به داداش گفتم نذار بابا بياد! گفت راست مي گي خودت جلوش رو بگير! داداشم و خواهرم گفتند فقط دعا كن سالم برسيد خونه!  از نيم ساعت به نيم ساعت داداشم و خواهرم و زنداداشم زنگ مي زدند و مي پرسيدند كجاييد؟ وقتي رسيديم ميانه گازوييل اتوبوس يخ زد! به زور و هزار مكافات رسيديم تبريز! اونايي كه تبريز اومده باشند مي دونند براي ورود به تبريز از سمت تهران دو راه است كه يكي به قسمتي از تبريز كه معروف شده به دروازه تهران مي ره و يكيش به ترمينال تبريز! اما مسير ترمينال سربالاييه! و اتوبوس زوار در رفته ما نمي تونست سربالايي بره! به هزار مصيبت رفتيم دروازه تهران! نمي دونيد سرماي راه و تبريز قابل قياس نبود! تمام وجودم پر بود از سرما! مصيبتمون بعد اين بود با باري كه ما داشتيم! به هرحال رسيديم خونه. گرفتم تخت خوابيدم و گفتم گور باباي امتحان . اخه نمي دونيد چقدر سردم بود!21ام جمعه صبح مامانم از خواب بيدارم كرد و گفت دوستت پشت خط تلفن صدات مي كنه.مي گه هرچي گوشيت رو مي گيره خاموشه! خستگي و كوفتگي و سرماي راه هنوز توي بدنم بود و فردا امتحان داشتم! دوستم گفت كه اخبار گفته  دانشگاهها تا30 دي تعطيلند! نمي دونيد چه شادي كردم و چه خوابيدم! و بعد اون پشت دستم رو داغ كردم كه نزديك امتحان ها مسافرت نرم و فرجه ها رو به خوش گذروني نگذرونم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 19:16:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=robabehmaddahi&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>robabehmaddahi</dc:creator>
<guid>http://robabehmaddahi.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
